ناتمام




Tuesday, June 24, 2003
 
يه روز يه جا خونده بودم هر ناتمامي بالاخره يه روز تموم ميشه. خوب اين ناتمام هم تموم شد! به همين سادگي!

اگه دلتون برام تنگ ميشه برين آرشيو رو باز کنين، از روز اول، هر روز يه نوشتمو بخونين دلتون باز شه :)) ۷-۸ ماهي در خدمتتون بودم. اگه ازتون بخوام يه نمره کلي به وبلاگم بدين (از ۲۰) چند ميدين؟

خداحافظ و موفق باشيد



 
راجع به اين مطلب قبلي من انگار يه سري سو تفاهم ايجاد شده بود. خوب منم اعتقاد دارم که هر کس آزاده هر جور که دوست داره رفتار کنه و فکر کنه(نه مثل بعضيا فقط در ظاهر) ولي من اصلاْ منظورم از مطلب قبلي سياسي نبود. کاملاْ شخصي بود. حله؟




Sunday, June 22, 2003
 
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت ...
:(






Wednesday, June 18, 2003
 
هوا بس ناجوانمردانه گرم است! انسان خفه ميشود! آفتاب عالمتاب ميسوزاند!

پروردگارا ! سايه پايان ترمها را از سر اين بندگان ناچيزت کم مگردان، الهي آمين

گل لاله، رفته از ياد تن تو، باغچه خونه و گلدونهاي ايوون، بشکنه دستي که تو صحرا تو رو کاشت، جاي تو تو گلدونه، نه تو بيابون...

چند شبه ديگه ميتونيم بخوابيم، فعلاْ که انقلاب ته کشيده! در راستاي اينکه علم بهتر است يا ثروت،اينجانب اين موضوع را به منظور جايگزيني مناسب مطرح شدن يافتم : خواب بهتر است يا انقلاب؟

برادر ارجمند محترمي ميفرمايد: اميدوارم يک شب بخوابي ديگه بلند نشي!(رجوع شود به کامنت هاي مطلب گذشته) به نظر شما اين بهترين شکل مرگ نيست؟ من که خيلي راضيم اينطوري بميرم! واقعاْ از اين ساده تر و راحتتر هم ميشه اين دنيا رو ترک کرد؟ پس در همينجا از لطف و دعاي خير اين عزيز کمال تشکر را دارم. دمت گرم فقط دفه بعد ايميل هم بذار برات گل و شيريني بفرستم!

گل لاله، تو رو به حياط خونم، ميبرم تو باغچه قلبم ميکارم، نگو نه تو رو خدا فکر منم باش، آخه تو دنيافقط من تو رو دارم...
خيلي حال ميکنم با اين ترانه فرشيد امين




Friday, June 13, 2003
 
خوب ميخواين انقلاب کنين بذارين صبح انقلاب کنين! چرا نصفه شب! اين دانشجوهاي سرمست از دلارهاي آمريکا و سرسپرده در ادامه حرکات مشکوک و خائنانه خود ديشب هم نذاشتن ما بخوابيم! همش زير سر اين آمريکاي پدر سگه! ده پول ميدي به اين اراذل و اوباش، بده، ولي بهشون بگو شبا انقلاب نکنن! ديشب خيلي جالب بود، دادوفرياد، شعار، تيراندازي هوايي، باطوم، گاز اشک آور، سنگ پروني، لاستيک آتيش زده، فحش، فرار، يگان ويژه، تهديد، تحريک و ... که همين بغل انجام شد و نذاشت تا صبح بخوابيم. جالب اين بود که اين برنامه ها تا ساعت ۷ صبح طول کشيد و آخراش ديگه دقيقاْ ياد فلسطين افتاده بودم، بچه ها لباساشون رو مثل فلسطيني ها انداخته بودن دور سرشون و سنگ مينداختن!


ديروز که سخنراني ايشون رو شنيدم فکر کردم داره شوخي ميکنه و کلي خنديدم اولش! ولي بعدش فهميدم نه، انگار داره جدي ميگه، آقا من کم آوردم! ميفرمايد : آمريکا از ما ترسيده که گفته بهتون حمله نميکنم! ميگه اونا ناتوانن! ميگه ملت جلوي اغتشاش گران و اراذل و اوباش وابسته به آمريکا واي ميسه! مثل ۲۳ تير که وايساد! يکي براي من معني واژه ملت رو بگه لطفاْ! مگه ملت من نيستم و همکلاسي هام و همسايه هام و کسايي که تو خيابون، تو اتوبوس، تو تاکسي، تو راي گيريهاي چند سال قبل و از اين جور جاها ميبينم؟ اگه اينا هستن که من متاسفم براي کسي که فکر ميکنه اينا با حرفاشون موافقن، کافيه نيم ساعت حرف مردمت رو گوش بدي تا ببيني احترام آمريکا بينشون بيشتره يا احترام ... اگه هم منظور شما از ملت همون هاييه که بعد از ۱۸ تير سخنراني آقا و قيافه هاشون رو تو تلويزيون نشون داد، اگه نميدوني بذار بهت بگم، باور کن وقتي آدم تو خيابون راه ميره از هر هزار نفر آدم، به ندرت يه اونجوري توشون پيدا ميشه. اين تهديدها چه معني اي داره؟ اگه واقعاْ به ملت و کشورتون علاقه مندين ببينين مردمتون چي ميخوان، واقعاْ دوستتون دارن؟ اگه دوستتون ندارن خوب با زبون خوش جاتون رو بدين به يکي ديگه. مگه اعتقاد نداشتين که خدمتگذار مردمين فقط؟ خوب شايد مردم يه خدمتگذار ديگه خواستن. ديگه چرا به ملتت توهين ميکني و ميگي همشون مزدور آمريکا هستن؟ همشون وابسته هستن و فقط يکي توشون وطن پرست پيدا شده؟ بر فرض که همشون هم آمريکا پرست باشن، ببين دليلشون چيه؟ تا حالا به اين فکر کردي؟ چرا به دانشجوها که از برگزيدگان همين ملت هستن ميگين اراذل و اوباش؟ مگه توهين به چي ميگن؟ جرا به دانشجوها نسبت رشوه گرفتن از آمريکا ميدين؟مگه تهمت به چي ميگن؟ مگه تو دينتون تهمت حروم نيست؟ مگه نميگن اگه آدم وقتي که قدرت داره بتونه خودش رو حفظ کنه اون مهمه؟ اگه من اين حرفها رو بزنم اونقدرها هم مهم نيست، ولي اگه کسي که قدرت داره اين حرفها رو بزنه، به جز نشونه غلبه قدرت بر اون، و حفظ قدرت به هر قيمت تعريف ديگه اي ميتونه داشته باشه؟ البته خوب شايد اگه من هم قدرت داشتم با وجودي که همه اين حرفا رو ميدونستم، خودم رو ميزدم به اون راه، شايد من هم به قيمت توهين به عقل همه ملتم اين حرفا رو ميزدم و بي خيال سرنوشت فرداي کشورم ميشدم. شايد من هم فکر ميکردم پيش خودم که به درک، حتي اگه امريکا حمله هم کرد ميرم گم و گور ميشم و کسي نميتونه پيدام کنه. اين فکرها رو که ميکنم از دست خودم شاکي ميشم و خدا رو شکر ميکنم که قدرت ندارم و دعا ميکنم که قدرت به دست کسي بيفته که براش آينده همه مهم باشه، اگه نماينده هاي ملت بهش نامه نوشتن نامه رو بايکوت نکنه، اگه مردم ازش گله داشتن به حرفاشون گوش بده و براي مشکلشون تصميم مناسب بگيره، از مردمش انتظار نداشته باشه که اونو معصوم بدونن و همه حرفاي خودش رو صحيح بدونه و انتظار داشته باشه هيچ کس حق حرف زدن و حتي فکر کردن و در مورد حرفاش رو هم نداشته باشه،کاري نکنه که احمقي مثل آمريکا حتي جرات زدن حرف حمله رو هم به خودش بده يا احمقي مثل رضا پهلوي تو خيالاي شيرينش فکر کنه که فردا دوباره شاه ميشه و بيانيه صادر کنه و خيلي چيزاي ديگه. به اميد اون روز




Sunday, June 08, 2003
 
خوب ! دقيقاْ يک هفته از آخرين مطلبم ميگذره. ديگه کم کم وقتشه يه چيزي بنويسم!

اولاْ اينو يه نيگاهي بکنين ، غيب گويي که شاخ و دم نداره! جل الخالق! آدم چه چيزايي که نميبينه تو اين دنيا :))

تو اين هفته سه روز اکانت نداشتم تو ترک بودم بدفرم! يک حالي داد که نگو! حالا يه اکانت گرفتم، مرتيکه مسخره هر حداکثر پنج دقيقه يه بار DC ميشه.

نه آخه شما بگين! ميانمار هم شد اسم که گذاشتن رو کشورشون؟!!! اسم قحطي بود؟ بي شوراي بي آبرو!

اين افشاگري در مورد فعاليتهاي هسته اي ايران رو ديدين؟ اگه نديدين هم چيز زيادي رو از دست ندادين! ولي جالبه، ما آخر نفهميديم بمب اتم داريم يا نه! به نظر ميرسه سوتي عظيمي داده شده!

يه قصه هم دارم! يکي بود يکي نبود (!!!) غير از خدا هيچکس نبود، يه روز يه بنده خدايي احساس کرد که بايد حتماْ يه مطلب پابليش کنه تو وبلاگش.اديتور رو گذاشت جلوش، ولي هر چي به مخش فشار آورد حس نوشتن حتي اراجيف هميشگيش رو هم نداشت! نوشت : يکي بود ، يکي ديگه هم بود ... هر چي از دهنش درومد نوشت ! خودش هم نفهميد چي به چيه! ولي وقتي خودش دوباره مطلب رو خوند ديد نه بابا! عجب چيز اساسي اي شده! شده بود شبيه اين نوشته هاي سخت سخت که بعضيا مينويسن و منکه ازشون هيچي نميفهمم! قهرمان قصه ما کلي حال کرد و آخرش هم خواست يه تيريپ حالت عرفاني به بحث بده گفت : چرا خيليا نميخوان اون يکي رو ببينن!!!؟ ديگه کلي احساس جوانمردي و بخشندگي و فردين بازي بهش دست داد! گفت الان ملت ميان اينو ميخونن کف مرگ ميشن کلي حال ميکنن ، ميگن نه بابا ، اين يارو هم يه چيزايي سرش ميشه!!! ولي چشمتون روز بد نبينه! هر کي خوند يه ايرادي ازش گرفت! خوب حق هم داشت! بعدش خود صاحابش پشيمون شد که چه اراجيفي نوشته :)) لذا تصميم گرفت اين توضيح رو هم بنويسه! يارو رو که شناختين؟ (اگه اينقده پرتين که نشناختين پست قبلي من رو بخونين ;) )

ديروز اومدم يه مطلب بنويسم و نوشتم! آخرش هم يه مطلب در مورد وصيت نامه کورش پادشاه هخامنشي بود! باحال بود! ولي پاک شد :( يعني اديتور رو بستم و نوشته ها پريد! من هم اينقده شاکي بودم که ديگه حس تايپ نداشتم! الان هم ديگه حسش نيست در مورد اون بنويسم ولي شايد نوشتم بعداْ !!!

امروز حس ضرب المثل هم نيست!

فردا امتحان دارم هنوز هم نخوندم :(( خدا به خير بگذرونه ،تازه پروژه هم هست که بايد تکميل شه. دعا کنين لطفاْ




Sunday, June 01, 2003
 
يکي بود، يکي ديگه هم بود! اولين نفري که گفت يکي نبود ، و نبودن اون يکي رو انداخت تو دهن بقيه، اشتباه کرد! اون يکي هم بود! يکي رو ميشناسم که اون يکي رو ديده بود! ولي خوب، دليلي نبود، که بودن اون يکي رو به همه خبر بده،خيليا ترجيح دادن اون يکي رو نبينن. هر کسي که واقعاْ ميخواست خودش ميتونست اون يکي رو ببينه، چرا خيليا نميخوان اون يکي رو ببينن؟

هرگز نا اميد مشو ! اغلب از ميان يک دسته کليد ، اين آخرين کليد است که قفل را ميگشايد.




 
آرشيو ماهانه

 
ناتمام