خوب ! دقيقاْ يک هفته از آخرين مطلبم ميگذره. ديگه کم کم وقتشه يه چيزي بنويسم!
اولاْ
اينو يه نيگاهي بکنين ، غيب گويي که شاخ و دم نداره! جل الخالق! آدم چه چيزايي که نميبينه تو اين دنيا :))
تو اين هفته سه روز اکانت نداشتم تو ترک بودم بدفرم! يک حالي داد که نگو! حالا يه اکانت گرفتم، مرتيکه مسخره هر حداکثر پنج دقيقه يه بار DC ميشه.
نه آخه شما بگين! ميانمار هم شد اسم که گذاشتن رو کشورشون؟!!! اسم قحطي بود؟ بي شوراي بي آبرو!
اين
افشاگري در مورد فعاليتهاي هسته اي ايران رو ديدين؟ اگه نديدين هم چيز زيادي رو از دست ندادين! ولي جالبه، ما آخر نفهميديم بمب اتم داريم يا نه! به نظر ميرسه سوتي عظيمي داده شده!
يه قصه هم دارم! يکي بود يکي نبود (!!!) غير از خدا هيچکس نبود، يه روز يه بنده خدايي احساس کرد که بايد حتماْ يه مطلب پابليش کنه تو وبلاگش.اديتور رو گذاشت جلوش، ولي هر چي به مخش فشار آورد حس نوشتن حتي اراجيف هميشگيش رو هم نداشت! نوشت : يکي بود ، يکي ديگه هم بود ... هر چي از دهنش درومد نوشت ! خودش هم نفهميد چي به چيه! ولي وقتي خودش دوباره مطلب رو خوند ديد نه بابا! عجب چيز اساسي اي شده! شده بود شبيه اين نوشته هاي سخت سخت که بعضيا مينويسن و منکه ازشون هيچي نميفهمم! قهرمان قصه ما کلي حال کرد و آخرش هم خواست يه تيريپ حالت عرفاني به بحث بده گفت : چرا خيليا نميخوان اون يکي رو ببينن!!!؟ ديگه کلي احساس جوانمردي و بخشندگي و فردين بازي بهش دست داد! گفت الان ملت ميان اينو ميخونن کف مرگ ميشن کلي حال ميکنن ، ميگن نه بابا ، اين يارو هم يه چيزايي سرش ميشه!!! ولي چشمتون روز بد نبينه! هر کي خوند يه ايرادي ازش گرفت! خوب حق هم داشت! بعدش خود صاحابش پشيمون شد که چه اراجيفي نوشته :)) لذا تصميم گرفت اين توضيح رو هم بنويسه! يارو رو که شناختين؟ (اگه اينقده پرتين که نشناختين پست قبلي من رو بخونين ;) )
ديروز اومدم يه مطلب بنويسم و نوشتم! آخرش هم يه مطلب در مورد وصيت نامه کورش پادشاه هخامنشي بود! باحال بود! ولي پاک شد :( يعني اديتور رو بستم و نوشته ها پريد!
من هم اينقده شاکي بودم که ديگه حس تايپ نداشتم! الان هم ديگه حسش نيست در مورد اون بنويسم ولي شايد نوشتم بعداْ !!!
امروز حس ضرب المثل هم نيست!
فردا امتحان دارم هنوز هم نخوندم :(( خدا به خير بگذرونه ،تازه پروژه هم هست که بايد تکميل شه. دعا کنين لطفاْ