بالاي شهر پايين شهر ، يک روز باراني!
برداشت اول ، باران در حال باريدن ، من در حال خروج از دانشگاه:
يک خانم به همراهش و با اشاره به من : اين آقا دانشجو ه، ازش بپرس. خانم دوم خطاب به من :/// آقا شما دانشجو هستين؟ ///بله ، امرتون؟/// شما ميدونين راديو فردا چيه ؟/// بله . /// فکر ميکنين چند درصد مردم به راديو فردا گوش ميدن؟///نميدونم ولي با وجود ماهواره نبايد درصد زيادي باشن.///شما گوش ميدين؟///نه.///ميدونين فرستندش کجاست؟///بايد يکي از کشورهاي عربي باشه.شايد کويت /// سنتون؟/// ۲۲ /// مجرد؟ /// بله. /// مرسي خدا حافظ./// خواهش!
برداشت دوم ، باران در حال باريدن، نیم ساعت بعد، دکه روزنامه فروشي ، معرفي يک پديده!
نفر قبلي من: آقا ده نخ کاپيتان بلک بده با دو نخ کنت با يه کبريت! چقد ميشه؟ /// ۴۷۰ تومن. /// بفرمايين! /// اينم بقيش ۳ تا شوکولات ! /// مرسي!
من: آقا ۴ نخ رنگارنگ بده ! /// دکه دار در حالي که از تعجب شاخ در آورده : هه هه هه ۴ نخ رنگارنگ؟ آره داداش ما تفريحاتمون سالمه ! بفرما ! مرسي آقا . و من در حال خوردن رنگارنگ قدم زنان مسير دانشگاه تا میدون را طي ميکنم! من بعد از مورد لطف قرار گرفتن توسط يک اتوموبيل: ا ا ا مرتيکه چرا اينقدر تند ميري؟ تمام لباسام خيس شد ! باران مي بارد!
توضيحات: رنگارنگ مينو نوعي چيز خوشمزه با جلد قرمز رنگ به قيمت ۲۵ تومان ميباشد که بوفه نامرد دانشگاه ما هر يک را ۵۰ تومان حساب مينمايد و بنابراين چون ما معتاد آن هستيم براي آنکه يک جايمان نسوزد ، براي تهيه آن به خارج دانشگاه و دکه روزنامه فروشي روي مي آوريم! گفتني است قيافه مردم وقتي ما در حال تناول رنگارنگ ميبينند ديدنيست!
برداشت سوم ايستگاه اتوبوس : براي فرار از باران زير سقف کنار خيابان ايستاده ام. يه دختره هم مي ياد کنار من واي ميسه حداکثر ۲۱ ساله ! يک مرد ۴۵ ساله چشم دختره رو در آورد اينقدر نگاهش کرد! من هم غيرتي شده و کلي يارو رو چپ چپ نگريستم! دهه! اين اتوبوس هم که نمي ياد! من در حال سوار شدن به تاکسي! باران کماکان مي بارد! راننده تاکسي: آقا جون گرون شده! ميشه ۱۵۰ تومن! من: چشم!
برداشت چهارم، نیم ساعت بعد، زير شر شر باران ، صف طولاني اتوبوس :
سه تا اتوبوس خالي تجريش اون پايينتر وايساده و راننده هاش دارن با هم حرف ميزنن. يک خانوم از صف ميره طرف اونا. نميدونم چي ميگه که راننده هه شاکي ميشه و چند تا بد و بيراه حوالش ميکنه! خانوم با خونسردي به صف برميگرده! راننده ها لج ميکنن! نمييان! بارون هم لج کرده شپ شپ ميخوره تو کلمون. مردم عصبي شدن. چند تا خانوم رو به مردها: شما هم برين يه چيزي بگين! من با خونسردي کامل از سر جام تکون نميخورم! جوون خوش تيپ بغل دستي من: اونايي که به خاتمي راي دادن برن بگن! هر چي بلا سرمون بياد حقمونه! خانومي که رفته بود طرف اتوبوس: من که از حقم دفاع ميکنم! من که حقم نيست! بالاخره يکي از آقايون غيرتي ميشه ميره طرف اتوبوس! بعد از کمي صحبت، با راننده ميرن طرف باجه رئيس خط! من هم ميرم! آقاي شاکي: چرا نمييان سوار کنن؟ رئيس خط: بايد راننده باشه کي بياد سوار کنه! من: مردم علافن زير بارون! اين چه وضعشه؟ ماشين و راننده هم که هست!راننده بد اخلاق: چي چيرو مردم مردم! راننده بيچاره با ۷ سر اولاد بهش ساعت ۱۱-۱۲ شب سرويس نميدن! يک راننده به طرف ماشين ميره که سوار کنه. ما هم برميگرديم تو صف.سر جاي خودمون!
برداشت پنجم ، وسط اتوبوس ، من کنار دو تا جوون وايسادم که جو گرفتتشون و دارن بحث سياسي ميکنن!:
{{{ آره ، من ديگه غلط کنم راي بدم. من آخرين اشتباهم راي به خاتمي بود. ديگه اگه حکومت عوض بشه هم راي نميدم، مگه به آمريکا. آمريکا حقشه آقايي کنه تو جهان. زور داره زور ميگه. چه مملکت مزخرفي شده. امريکا حمله ميکنه ميگيره! داداشه من سربازه، ميگه اگه جنگ بشه من که فرار ميکنم. من دارم ميرم هلند. خاک بر سرمون همه چي داريم، نفت اورانيوم، سرب، مس و... اونوقت بايد در بريم هلند. من دو سال دبي بودم، اونجا کلي دختر خراب ايروني هست که فرار کرده از ايران. يه بار يه مرده اومد دخترش رو ۱۰ ميليون به يه عربه فروخت و.... !}}} مخ من سوت ميکشه . به اين فکر ميکنم که من هم اگه جنگ بشه و سرباز باشم فرار ميکنم. به پدري فکر ميکنم که دخترش رو فروخته. به حال و روزمون فکر ميکنم!
برداشت ششم، نیم ساعت بعد، باران کماکان در حال باريدن است
من سوار ميني بوس ميشم. راديو داره اخبار ميگه اولين چيزي که ميشنوم اينه : مقام معظم رهبري افزودند: تسليم ذليلانه سربازان عراقي و گارد رياست جمهوري آنها حاکي از بي ايمان بودن آنهاست. سربازان با ايمان و استوار ما آماده دفاع....
هنوز هم داره بارون مياد!