ناتمام




Monday, April 28, 2003
 
يک روز سياسي !!!
نوشته اي از آقاي بهنود:
اکبر گنجی تند بود و اين تنديش را من يکی نمی پسنديدم اما او جان خود را طعمه کرد تا به ما بفهماند که شبکور چگونه جانوری است و نه آن چنان است که کسانی مثل من می پنداشتند. بازی با مرگ را آغاز کرد که خوشباوران را از باور خود پشيمان کند. وقتی سعيد حجاريان را ترور کردند و اميد زنده ماندنش نبود در آن نوروز عجيب در بيمارستان نشسته بوديم در اتاق انتظار و از طريق تلويزيون مدار بسته و به چشم های پرخون فرزندش نگاه می کرديم، فرزند حجاريان که به صفحه ثابت مانده بود ودر آن اثری برای اميد می جست. صفحه هيچ حرکتی نداشت، اکبر ناگهان بريد. او که خوی شير دارد بغضش ناگهان ترکيد و فرياد زد چرا... مقصودش آن بود که چرا او را نزده اند. و ناگهان مصمم گفت مجبورشان می کنم. به اين و آن هم گفته بود که کم آورده است در برابر سعيد. محبورشان می کنند مرا هم بزنند.
يه مقاله از آقاي معماريان:
....هر روز ما منتظر بوديم که خبر بدی از سينا بشنويم... اما ماجرای حيات نو زودتر از سينا، علی رضا اشراقی را به کام بحران سازان انداخت. هر چند علی رضا طرف حساب آدم های بود که حداقل شخصيتش را حرمت گذاشتند و اگر چه ماجرای کاريکاتور بهانه ای بيش نبود اما حتی همين بهانه را خود میدانست ... علی رضا بيش از پنجاه روز را در انفرادی گذراند و در حالی که در آخرين روزهای زندانی به مادرش گفته بود که آرزوی مرگ می کند، آزاد شد..... پريشب قراری گذاشتيم تا همديگر را ببينيم و چای وقهوه ای با هم بخوريم.....از آن علی رضا که روزی 20 ساعت کار می کرد و می نوشت و خلاقانه زمين و آسمان را به هم گره می زد چيز زيادی من نديدم.. آب شده بود ... محتاط ... نبوغ هنوز در چشمانش برق میزد اما دائما اين طرف و آنطرف را نگاه می کرد و من دمادم اشک در چشمانم جمع میشد... می گفت می خواهد مدتی نوشتن را کنار بگذارد....گفت نمی ارزد.......يادم می آمد وقتی کار می کرد و می نوشت چگونه حسادت بر می انگيخت ...... علیرضا که رفت همه ما بهت زده شده بوديم ..چون اصلا اهل توهين واين جور چيز ها نبود ... دائم به فکر نوشته های بهتر و کارهای عميقتر بود.... کارنامه اش اين را می گفت.... اين ماجرا با رفتن سينا باز هم تکرار می شود..... در مورد سينا هم همان بهت را به همراه خود دارد....

چشمها را بايد شست ، چشمها را بايد يه جوري شست که ديگه کثيف نشه ، وقتي چشمها کثيف شد همون موقع سريع بايد اونا رو شست ، جور ديگر بايد ديد ، نبايد جور ديگر ديدن را فراموش کرد !

يعني ميشه؟




Friday, April 25, 2003
 
يه ضرب المثل چيني باشه فکر کنم:
اگه حتي کسي بهت تجاوز کرد و نميتونستي کاري در مقابلش انجام بدي، سعي کن از تجاوز لذت ببري!
نظر شما چيه؟




Monday, April 21, 2003
 
وبلاگي در مورد بازداشت آقاي مطلبي

اين هم طوماري در مورد بازداشت ايشون.



من به اين قضيه از نظر سياسيش کاري ندارم ، سرم هم براي دردسر درد نميکنه ! نميدونم هم مثلاْ اگر من به عنوان يه وبلاگ نويس بازداشت ميشدم ، اين کارها برايم انجام ميشد يا نه ، اما به عنوان کسي که خيلي وقته مطالب وبلاگ سينا رو ميخونه ، بازداشتش رو به دليل مطالب نوشته شده تو وبلاگش غير عادلانه ميدونم . بنابراين اين لينکها رو اينجا گذاشتم. بديهي است که من از همين جا مطالب منتشره در اين نوشته ها رو انکار ميکنم ! خيلي سعي کردم اين لينکها رو نذارم ، ولي نشد لامصب!




Sunday, April 20, 2003
 
کتاب داستان، بهترين اينترنت است !
"ناتمام"




Wednesday, April 16, 2003
 
بالاي شهر پايين شهر ، يک روز باراني!

برداشت اول ، باران در حال باريدن ، من در حال خروج از دانشگاه:
يک خانم به همراهش و با اشاره به من : اين آقا دانشجو ه، ازش بپرس. خانم دوم خطاب به من :/// آقا شما دانشجو هستين؟ ///بله ، امرتون؟/// شما ميدونين راديو فردا چيه ؟/// بله . /// فکر ميکنين چند درصد مردم به راديو فردا گوش ميدن؟///نميدونم ولي با وجود ماهواره نبايد درصد زيادي باشن.///شما گوش ميدين؟///نه.///ميدونين فرستندش کجاست؟///بايد يکي از کشورهاي عربي باشه.شايد کويت /// سنتون؟/// ۲۲ /// مجرد؟ /// بله. /// مرسي خدا حافظ./// خواهش!
برداشت دوم ، باران در حال باريدن، نیم ساعت بعد، دکه روزنامه فروشي ، معرفي يک پديده!
نفر قبلي من: آقا ده نخ کاپيتان بلک بده با دو نخ کنت با يه کبريت! چقد ميشه؟ /// ۴۷۰ تومن. /// بفرمايين! /// اينم بقيش ۳ تا شوکولات ! /// مرسي!
من: آقا ۴ نخ رنگارنگ بده ! /// دکه دار در حالي که از تعجب شاخ در آورده : هه هه هه ۴ نخ رنگارنگ؟ آره داداش ما تفريحاتمون سالمه ! بفرما ! مرسي آقا . و من در حال خوردن رنگارنگ قدم زنان مسير دانشگاه تا میدون را طي ميکنم! من بعد از مورد لطف قرار گرفتن توسط يک اتوموبيل: ا ا ا مرتيکه چرا اينقدر تند ميري؟ تمام لباسام خيس شد ! باران مي بارد!
توضيحات: رنگارنگ مينو نوعي چيز خوشمزه با جلد قرمز رنگ به قيمت ۲۵ تومان ميباشد که بوفه نامرد دانشگاه ما هر يک را ۵۰ تومان حساب مينمايد و بنابراين چون ما معتاد آن هستيم براي آنکه يک جايمان نسوزد‌ ، براي تهيه آن به خارج دانشگاه و دکه روزنامه فروشي روي مي آوريم! گفتني است قيافه مردم وقتي ما در حال تناول رنگارنگ ميبينند ديدنيست!

برداشت سوم ايستگاه اتوبوس : براي فرار از باران زير سقف کنار خيابان ايستاده ام. يه دختره هم مي ياد کنار من واي ميسه حداکثر ۲۱ ساله ! يک مرد ۴۵ ساله چشم دختره رو در آورد اينقدر نگاهش کرد! من هم غيرتي شده و کلي يارو رو چپ چپ نگريستم! دهه! اين اتوبوس هم که نمي ياد! من در حال سوار شدن به تاکسي! باران کماکان مي بارد! راننده تاکسي: آقا جون گرون شده! ميشه ۱۵۰ تومن! من: چشم!

برداشت چهارم، نیم ساعت بعد، زير شر شر باران ، صف طولاني اتوبوس :
سه تا اتوبوس خالي تجريش اون پايينتر وايساده و راننده هاش دارن با هم حرف ميزنن. يک خانوم از صف ميره طرف اونا. نميدونم چي ميگه که راننده هه شاکي ميشه و چند تا بد و بيراه حوالش ميکنه! خانوم با خونسردي به صف برميگرده! راننده ها لج ميکنن! نمييان! بارون هم لج کرده شپ شپ ميخوره تو کلمون. مردم عصبي شدن. چند تا خانوم رو به مردها: شما هم برين يه چيزي بگين! من با خونسردي کامل از سر جام تکون نميخورم! جوون خوش تيپ بغل دستي من: اونايي که به خاتمي راي دادن برن بگن! هر چي بلا سرمون بياد حقمونه! خانومي که رفته بود طرف اتوبوس: من که از حقم دفاع ميکنم! من که حقم نيست! بالاخره يکي از آقايون غيرتي ميشه ميره طرف اتوبوس! بعد از کمي صحبت، با راننده ميرن طرف باجه رئيس خط! من هم ميرم! آقاي شاکي: چرا نمييان سوار کنن؟ رئيس خط: بايد راننده باشه کي بياد سوار کنه! من: مردم علافن زير بارون! اين چه وضعشه؟ ماشين و راننده هم که هست!راننده بد اخلاق: چي چيرو مردم مردم! راننده بيچاره با ۷ سر اولاد بهش ساعت ۱۱-۱۲ شب سرويس نميدن! يک راننده به طرف ماشين ميره که سوار کنه. ما هم برميگرديم تو صف.سر جاي خودمون!

برداشت پنجم ، وسط اتوبوس ، من کنار دو تا جوون وايسادم که جو گرفتتشون و دارن بحث سياسي ميکنن!:
{{{ آره ، من ديگه غلط کنم راي بدم. من آخرين اشتباهم راي به خاتمي بود. ديگه اگه حکومت عوض بشه هم راي نميدم، مگه به آمريکا. آمريکا حقشه آقايي کنه تو جهان. زور داره زور ميگه. چه مملکت مزخرفي شده. امريکا حمله ميکنه ميگيره! داداشه من سربازه، ميگه اگه جنگ بشه من که فرار ميکنم. من دارم ميرم هلند. خاک بر سرمون همه چي داريم، نفت اورانيوم، سرب، مس و... اونوقت بايد در بريم هلند. من دو سال دبي بودم، اونجا کلي دختر خراب ايروني هست که فرار کرده از ايران. يه بار يه مرده اومد دخترش رو ۱۰ ميليون به يه عربه فروخت و.... !}}} مخ من سوت ميکشه . به اين فکر ميکنم که من هم اگه جنگ بشه و سرباز باشم فرار ميکنم. به پدري فکر ميکنم که دخترش رو فروخته. به حال و روزمون فکر ميکنم!

برداشت ششم، نیم ساعت بعد، باران کماکان در حال باريدن است
من سوار ميني بوس ميشم. راديو داره اخبار ميگه اولين چيزي که ميشنوم اينه : مقام معظم رهبري افزودند: تسليم ذليلانه سربازان عراقي و گارد رياست جمهوري آنها حاکي از بي ايمان بودن آنهاست. سربازان با ايمان و استوار ما آماده دفاع....
هنوز هم داره بارون مياد!




Saturday, April 12, 2003
 
آقا چه امکاناتي داره اينجا !!! کارايي که من مردم تا انجام دادم رو ، همش رو داره ! البته اون يه مزه ديگه اي داشت!

و اما جنگ . يکي بود يکي نبود. يه روز يه موجود احمقي بود که تقي به توقي خورد و شد رئيس يه کشور ! جو گرفتش و ديد نه ! عجب حالي ميده لات بازي ! بره همين شروع کرد به حکومت بر ملت غيور کشورش. يه جورايي حکومت بهش چسبيد و گفت چرا ما که اينقدر مقتدريم سايه مون رو ، رو کشورهاي همسايه هم نندازيم! از اون ور يه مشت مفت خور هم بودن که به اين احمق قصه ما پول و تجهيزات دادن ! آخه اون موقع هنوز فکر ميکردن احتمالاْ قراره اين کشوري که تازه انقلاب کرده چيزي بشه واسه خودش و خطرناک بشه براشون (ولي کور خونده بودن!!!) خلاصه اين يارو حمله کرد و کلي آدم کشت ولي مردم کشوري که بهش حمله شده بود هنوز داغ بودن و خيلي راحت ميرفتن رو مينهاي اون احمق و از کشورشون دفاع ميکردن(خيلي دلم ميخواد بدونم اگه الان اونا زنده بودن چند درصدشون کارشون رو تکرار ميکردن) . خلاصش اين شد که نتونست کار زيادي بکنه و ۸ سال سرمايه دو کشور به واسطه حماقت سردمدارانشون هدر رفت. البته این احمقه خيلي بيشتر مقصر بود! گذشت و گذشت تا اين که يه کشوري که خيلي قوي شده بود به اين نتيجه رسيد کم کم بايد دنيا رو قبضه کنه! يه روز اين کشور تصميم گرفت جون دو سه هزار نفر از شهروندانش رو بگيره ولي به جاش دنيا رو تصاحب کنه. بنابراين چند وقت بعد از اين تصميم چند تا هواپيما خورد به چند تا ساختمون. همه کسايي که از اين برنامه خبر نداشتن گيج شدن. کي تونسته بود اين کار رو بکنه؟ جند هزار نفر مرده بودن! و از فرداش دنيا يه جور ديگه اي شد. کشور قوي شروع کرد به لات بازي دراوردن. حمله کرد افغانستان رو گرفت. و چند تا کشور ديگه رو هم تهديد کرد. شرايط بدجوري براي اين لات بازيها آماده بود. بره همين چند وقت بعدش هوس کرد کشور اون آدم احمقه رو هم بگيره. اون احمق هم اونقدر احمق بود (احتمالاْ) که تا وقتي کشورش رو دو دستي تقديم نکرده بود ميگفت شما هيچ غلطي نميتوتين بکنين! ولي خوب بيست روز بعدش معلوم شد که اون قويه يه غلطایی هم مي تونسته بکنه!خوب ديگه همه چي خيلي باحال شده بود! کشور قويه کلي از اسلحه هاش رو فروخته بود و مصرف کرده بود.کلي اسلحه جديدش رو امتحان کرده بود.دومين کشور دارنده نفت رو گرفته بود و ميتونست قيمت نفت رو هر وقت خواست هر بلايي سرش بياره(۵ سال دبگه که نفت شد بشکه اي ۲ دلار بهتون ميگم! البته اگه کشور لاته بخواد!) کلي مشتري براي شرکتهاي عمراني خودش پيدا کرده بود ، يه رسم جديد تو دنيا راه انداخته بود که هر وقت خواست ميتونه به هر کي خواست حمله کنه ، تقريباْ کل منطقه خاور ميانه رو مطيع خودش کرده بود. مسئله فلسطين رو ميتونست فردا هر طوري که خواست حل کنه ، يه کشور پر رو، که مسئولاي اون هم احمق بودن و لات بازي در ميووردن رو محاصره کرده بود و ميتونست کلي امتياز مفت ازش بگيره ، حتي اگه نخواد بهش حمله کنه! به همه نشون داده بود که قدرت مطلق دنياست! روسيه و اروپا چيکارن! پوزشون رو زده بود! و کلي امتيازهاي ديگه. ديگه تقريباْ تو کل دنيا جنگ يه طرفه شده بود! يه تصميم معقول(!) و طعمه کردن دو سه هزار نفر در ۱۱ سپتامبر تونست معجزه کنه....
بقيه قصه براي خيلي ها مهم نيست ، ولي براي ما خيلي مهمه . مايي که هنوز رهبرانمون نميتونن بفهمن که چرا مردم عراق از اين حمله حتي به قيمت کشته شدن کلي از هم ميهناشون استقبال کردن و الان خوشحالن. مايي که کلي از جوونامون آرزوي اينو دارن که کشور بعدي باشيم ..... مايي که داريم خودمون رو گول ميزنيم ، مايي که مثل مردم عراق هستيم و در صورت حمله شدن بهمون مي ميريم (حتي تعداد کمي مون) ولي ..... صدام کجاست؟ رفت پيش بن لادن؟ مردم عراق کشته دادن ولي صدام..... مايي که اگه بهمون حمله بشه کل زيربناهاي اقتصادي اي که داریم، هر قدر هم کم باشه، نابود ميشه کلاْ و بايد کلي از درآمد نفتمون رو دوباره بديم و اين چيزايي که ساختيم رو يه بار ديگه بسازيم. نه............. نه............ نه.............. اميدوارم اينطوري نشه . بقيه قصه خيلي راحت ميتونه يه جور ديگه تموم شه، سر عقل بياين .فلسطين مظلومه ، ولي وقتي اگه ازش حمايت احمقانه کنيم ما هم فلسطين ميشيم ، عراق ميشيم، چرا بايد پررو بازي در بياريم و بگيم نه ، اسرائيل بايد نابود بشه؟ چرا؟
آخر قصه رو ميشه عوض کرد. آخر قصه بايد عوض بشه ..........
ببخشيد که طولاني شد




Friday, April 11, 2003
 
چون رشته گسست ميتوان بست
ليکن گره ايش در ميان است




Wednesday, April 09, 2003
 
تو به اندازه تنهايي من زيبايي
من به اندازه زيبايي تو تنهايم




Tuesday, April 08, 2003
 
لزومي نداره آدم حتماً هر چيزي که دوست داره رو بدست بياره ، مگه نه؟

اين دو تا جمله قبلي مثل اينکه از ژوزه ساراماگو بوده.من اگه نويسنده جملات رو نمينويسم منظورم اين نيست که خودم اونا رو گفتم! اگه نويسنده رو يادم رفته باشه يا ندونم نمينويسم.شما اگه ميدونستين و دوست داشتين تو کامنت ها بنويسين برام. اما جمله امروز از خود خودمه! تضميني اگه جاي ديگه هم خونده باشين از من تقلب کرده ! (حالا انگار چي گفتم!!!)




Monday, April 07, 2003



Sunday, April 06, 2003
 
به در بوفه دانشگاه ما يه کاغذ زده روش نوشته:

دوست داشتن احتمالاْ بهترين شکل مالکيت است و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن.

آره؟




Saturday, April 05, 2003
 
سرمايه هاي هر دلي حرفهايي است که براي نگفتن دارد.

دکتر علي شريعتي




Friday, April 04, 2003
 
خوب اينم از اين
يه مسافرت باحال بعد از چند ماه درس و مشق خيلي ميچسبه. حيف که زود تموم ميشه. چقدر مزه ميده شب که به آسمون نيگاه ميکني ببيني آسمون پر از ستاره ست! نه پر از دود. چقدر مزه ميده بري لب رودخونه و خرچنگ شکار کني! چقدر مزه ميده نصفه شب بري دم در مرده شور خونه و قيمتهاي کفن و دفن رو بخوني! چقدر مزه ميده شبا ساعت يک بري شير موز يخکي بخوري! چقدر مزه ميده همش تو ماشين با بچه ها مشغول بزن برقص باشي! چقدر مزه ميده نخواي اينترنت مردم رو که رفتي خونشون مهموني در راههاي ناشايست مصرف کني و دلت لک زده باشه بره پنج ديقه چت! (البته طفلکي مردم گفته بودن هر کاري دوست داري بکن هان!) چقدر مزه ميده دو سه روز يه بار کانکت بشي و آفلاين هاتو چک کني ! چقدر مزه ميده سوغاتي بره رفيقات نارگيل بخري!!! چقدر مزه ميده تو رو درواسي گير کني و مجبور بشي با يکي از فاميلات بري خونه رفيقاش و روزي حداقل يه ساعت بشيني تو اتاقي که همه افراد تو اتاق همينطوري فرت و فرت پشت سر هم سيگار ميکشن و تو هم خفه بشي و تمام لباسات بو گند سيگار بگيره!( فکر کنم ضرب المثل آش نخورده ، دهن سوخته اولين بار اينجا اختراع شد! باز اگه منم ميکشيدم دلم نميسوخت!) چقدر حال ميده شوهر عمت وسط تعطيلات بميره و دو سه روز عيد رو عزادار باشي!!!(البته فکر کنم من اين شوهر عمم رو به اندازه اي که تو ختمش شرکت کردم وقتي زنده بود نديده بودم! يعني حدود چهار ساعت! پس انگار زياد هم عزادار نبودم!) چقدر حال ميده با لباس رسمي مجبور شي يکي دو ساعت واستي کارگر شي و بنايي کني و هر کي رد ميشه بهت بخنده! چقدر حال ميده تا ساعت چهار و نيم شبها بشيني ورق بازي کني يا بزن و برقص کني و نذاري همسايه ها بخوابن و بعدش تا يک بخوابي! چقدر حال ميده کلي برنامه ريزي درسي کرده باشي و کتاب و جزوه با خودت برده باشي ولي لاي هيچ کدوم رو باز نکني!!! فکر کنم فقط يه نفر بفهمه من چي ميگم که خيلي هم بهش زحمت دادم و ممنونش هستم ولي فقط يه گله ازش دارم که آخرش هم طلب منو نداد! چقدر حال ميده تا ساعت چهار صبح بعد از اينکه خسته و کوفته از هزار کيلومتر راه برگشتي بشيني و وبلاگ بنويسي! و خيلي چيزاي ديگه هم چقدر حال ميده ولي يادم نيست! به من که خيلي خوش گذشت ايشالا شما هم تعطيلات خوبي رو گذرونده باشين.

و اما قابل توجه دوست عزيزي که هي در مورد سايز flash و موسيقي اينجا گله ميکنه!
۴+۱۵=۱۹
بابا به خدا اين فلش که بنر گذاشته بودم ۴ کيلو بايت بود و موسيقي هم حدود ۱۵ کيلو بايت که مجموعاْ ۲۰ ثانيه طول نميکشه! تازه اگه هر وقت بياي دانلود شه! ولي چشم ، بخاطر احترامي که براش قائلم flash رو برميدارم.



 
آرشيو ماهانه

 
ناتمام