ناتمام




Friday, January 31, 2003
 
گربه ها هم میتونند بی ناموس باشند! این آخرین کشف علمیه منه که با تمام اصول اصلی فیزیک و ریاضی و شیمی و قرآن و سنت و احادیث سازگاری عجیبی داره. این گربه هه که بعضی موقعها یه سر به حیاط خونه ما میزنه تا همین یه سال پیش مجرد بود! خودش بهم اینو گفته بود . آخه کلی با هم فابریک بودیم . کلی برام درد دل کرده بود اون موقعها . یه مشکل خانوادگی داشت ، تو خانواده آدم حسابش نمیووردن ! اونم یه روز حوصلش سر رفت و قهر کرد و رفت از خونه . کلی مامانش اینا دنبالش گشتن ولی انگار آب شده بود رفته بود تو زمین . بابا بزرگش که بعد از عمری زندگی شرافتمندانه نمیتونست این ننگ رو تحمل کنه بدون ذره ای درنگ خودش رو رسوند به حیاط خونه همسایه که یه سگ سیاه بیرحم داشتن . وقتی از کاری که کرده بود پششیمون شد که دیگه دیر شده بود! مادر بزرگش هم یه ماه بعد از غصه پدربزرگه دق کرد و مرد. ننه باباش هم حتی یه بار هم آب خوش از گلوشون پایین نرفت. گذشت تا همین دیروز پریروزا که دیدم جناب گربه عزیز خرم و خندان دست زن و بچه اش رو گرفته و داره از خیابون رد میشه ! دلم براش تنگ شده بود رفتم جلو و سلام علیک کردم. بعد از احوالپرسی های مرسوم ، بحث این شد که کجا بوده و چیکار میکرده. شروع کرد از اول برام تعریف کردن : " بعد از فرار از کوچه ما رفته بود و با گربه مورد علاقش که تو یه پارتی با هم آشنا شده بودن و پدر مادر اون هم با این وصلت مخالف بودن دوتایی فرار کرده بودن ! یه راست رفته بودن پیش حاج آقا عاقد و با دادن کمی شیرینی (!) بدون نیاز به رضایت پدر و مادر خانم خطبه عقد جاری شده بود. شب زفاف رو تو یکی از خیابونهای اعیون نشین ، تو یه سطل آشغال خوش آب و هوا گذرونده بودن . یه مدت بچه دار نشده بودن و بعد از کلی دوا دکتر خانومش حامله شده بود ، اونم شیش قلو ! قابله سر کوچه که یک قابله بود و بعضی اوقات وظیفه خطیر رمالی رو هم به گردن میگرفت گفته بود این خانوم باید سزارین شه ! حالا خر رو بیار و باقالی رو بار کن ، از کجا جراح گیر میووردن ؟! " اگه دوست داشتین دنباله ماجرا رو در قسمتهای بعد براتون تعریف خواهم کرد!




Tuesday, January 28, 2003
 
دو چیز در زندگی انسانها بیشترین اثر رو داره ؛ اولی که به نظر من مؤثرترین عامله شانسه (یا به عبارتی اینکه خدا دوست داره به هر کس چه استعدادها و شرایطی بده) و دومی هم اعمال و رفتار خود آدمه که میتونه خیلی تو آینده شخص مؤثر باشه. اگرچه اولی دست خودمون نیست و قدرت تغییر دادن اونو نداریم ، اما مورد دوم تا دلتون بخواد به خودمون بستگی داره و کارهایی که انجام میدیم. هر شخص میتونه با موفقیت در عامل دوم تا حدی عامل اول رو تحت تأثیر قرار بده و بر اون غلبه کنه.




Sunday, January 26, 2003
 

آخیییییییییییییییییییییییییییش ، تموم شد ، بلاخره امتحانای این ترم هم تموم شد ، اگه بدونین اولین نفسی که بعد از آخرین امتحان تو حیاط دانشگاه کشیدم چه مزه ای داد! بلاخره پروژه ها هم تموم میشه.راستی این عکسی که گذاشتم این بالا رو هم نیگاه نکنید چون باربی حروم اعلام شده!




Friday, January 24, 2003
 
آگهی مزایده :
این وبلاگ به فروش میرسد.
مشخصات : اکازیون با شرایط فوق استثنایی ، سه خوابه ، موتور تازه تعمیر ، سقف رنگ نشده ، مدل 81 ، با آب و برق و گاز و تلفن ، پارچه ترک دوخت ایتالیا ، با طراحی فوق العاده ، دست باف 700 شانه 1000 رنگ ، با سه سال گارانتی و خدمات پس از فروش ، تحویل رایگان در محل ، زیبا جادار مطمئن ، خوشمزه و مقوی ، مینو کیه؟(!) ، با ضامن معتبر و غیر معتبر ، پرو ندارد ،دارای وام مسکن و ازدواج به میزان یک میلیارد دلار افغانستان ، پس از فروش پس گرفته نمیشود.
قیمت پایه : سه کیلو 100 تومن ! ( چک کارمندی هم پذیرفته میشود )
شرایط شرکت کنندگان در مزایده : نداشتن پارتی ، اعتقاد یا عدم اعتقاد به ادیان الهی و کتب آسمانی ، سواد خواندن و نوشتن ، ترجیحاً آشنا بودن به روش شکافت اتم و فیزیک کوانتوم ، حداقل 10 سال سن ، داشتن گواهینامه رانندگی و گذرنامه یک کشور ثانی ( ترجیحاً آشنا به دوچرخه سواری و داشتن تجربه موتورسواری ) ، زندگی در کره زمین ، اولویت با کسانی است که به نظام مقدس جمهوری اسلامی اعتقاد داشته باشند یا نداشته باشند ، آشنا به چگونگی نفس کشیدن و نوشیدن آب ، متقاضی باید حداقل ماهی یکبار استحمام کند، 24 دقیقه و 38 ثانیه بدون نفس کشیدن زیر آب فریاد بکشد ، حداقل سه کیلومتر عقل داشته باشد(یه چیزی تو مایه های خودم !) امتحانهای پاین ترمش به اتمام رسیده باشد ، ادکلن زده باشد و بوی خوب بدهد ! ، حداقل 3 روز و نیم از عمرش باقیمانده باشد ، وقت کافی برای اداره همچین جای مهمی داشته باشد و در پایان قدرت نوشتن مطلبی به چرت و پرتی این مطلب را داشته باشد.
در ضمن کسانی که مایل به خرید نیستند هم میتوانند برای رهن و اجاره اقدام نمایند .
خوانندگان این مطلب باید حتماً مشخصات خود را به همراه قیمت پیشنهادی تا یک هفته دیگر در نظر خواهی این مطلب بنویسید ، بدیهی است شاید به درخواستهایی که بعد از یک هفته دیگر نوشته شود هم ترتیب اثر داده شود! اگر کسی این مطلب رابخواند و مشخصات و قیمت پیشنهادی خود را ننویسد ، الهی جز جیگر بزند و ذلیل شود مادر ! من که شیرم را حلالش نخواهم نمود . پس هر چه سریعتر کانکت شوید و شرایط خود را بنویسید . ( اگه هم آنلاین این مطلب را خوانده اید مختان را به یک دندانپزشک نشان دهید و یا اگه زیادی مایه دار هستید قیمت پیشنهادی بالا تری بدهید )
با تشکر، ناتمام




Wednesday, January 22, 2003
 
زندگی بهتر از این نمیشه.....




Tuesday, January 21, 2003
 
سخناني شوخي و جدي از بزرگان:
۱.خودم : آغاز هر پروژه اي هميشه سخت تر از به پايان رساندن آن است!
۲.باز هم خودم : زخمهاي کهنه هميشه منتظر کوچکترين بهانه اند که سر باز کنند ، واي به حال کسي که بهانه سر باز کردن زخم باشد!
۳.سر دبير خودم : کداميک بهتر است ؟ آهنگ رقصي ايراني يا خارجي؟!!!!!!!
گزينه ها :
الف: دختر هستم ايراني
ب: دختر هستم خارجي
پ: پسر هستم ايراني
ت: پسر هستم خارجي
۴.تمام ناتمام : هر ناتمامي بلاخره يه روز گمشده اش رو پيدا ميکنه و تمام ميشه.
۵. خودم : شيش سيخ کباب سيخي شيش هزار.(اگه تونستين بدون اينکه قلمتون رو از کاغذ بردارين اينو شيش بار تکرار کنين!)
۶. انگوري : در كل اظهار نظرات ديگران را هر چقدر آن فرد امين باشد ، هر چقدر صاحب عقيده باشد ، هر چقدر با سواد باشد و ... بصورت دربست نپذيريد ، بلكه همواره روي مسائل به اندازه كامل تأمل كنيد و خودتان تصميم گيرنده نهايي باشيد.
۷. احسان : يارو خيلي سگه - عين سگ پاچه ميگيره - سگ صاحابش رو نميشناسه - ميزنم تو سرت صداي سگ بدي - اي خدا سگم به درگاهت - مثل سگ داره دروغ ميگه - عين سگ و گربه افتادن به جون هم - تو خيابون سگ پر نميزد - تو اين هوا سگ از خونش بيرون نمياد - تا بوق سگ بيدار بودم و...
۸.شلمن : دوران طفوليت خود در تماشاي سرنديپيتي نام کارتوني، هميشه مي پنداشتيم آن پري دريايي مي بايست چندان زيبارو باشد که او را نتوان به تصوير کشيدن ليکن چندي پيش با ديدن تصاوير زير ما را چشمان روشن شد که قضيه چه بوده است!





Monday, January 20, 2003
 
اولاً اینکه نوسنده وبلاگ رنگین کمان آزاد شده . جای امیدواریه که مثل اینکه این بازداشت ربطی به وبلاگش و مطالب اون نداشته.

ثانیاً مریم خانوم طبق این حدیث متواطر(!) ارزشمند که می فرماید: "و به یکدیگر بلینکید ، پیش از آنکه به شما لینکیده شود" عمل کرده . ممنون مریم جان . ایشالا تلافی میکنم!

ثالثاً شقایق هم رفت. وبلاگ قشنگی داشت ، حیف شد.




Sunday, January 19, 2003
 
ممنون خدا جون ، بیخیال ما شو! اگه به خیر گذروندنت اینه ، بعدیا رو به خیر نگذرون ، لطفاً !!!

اگه جای خدا بودم اینطوری جواب میدادم : " کسی که شب امتحان از هر 2 ساعت وقتش ، سه ساعتش رو تو اینترنت باشه هر نمره ای که بگیره حقشه ! "

خوب راست میگه دیگه! حرف حق که جواب نداره !



 
خدایا این امتحان رو به خیر بگذرون! الهی آمین




Saturday, January 18, 2003
 
عشق سوزان!

خیلی وقت بود میخواستم یه مطلب تو این مایه ها بنویسم ،اما راستش نه وقتش رو داشتم و نه فکر میکردم کار درستی باشه.الان هم وقتش رو ندارم هان! ولی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که سودی که از این مطلب نصیب بقیه میشه ممکنه بیشتر از ضرری باشه که متوجه من بشه.(حداقل ضررش اینه که میگین این فضولیها به تو نیومده ، اصلاً به تو چه!) بنابراین تصمیم گرفتم با وجود امتحانها این مطلب رو بنویسم تا شاید یه عده باشن که بخوان فکر کنن و تو بعضی رفتاراشون تجدید نظر کنند و نابود نشن. می خوام یه داستان براتون تعریف کنم:

یکی بود یکی نبود ، یه پسری بود که از قضا خیلی پسر خوبی هم بود (حداقل از نظر خودش) ، و یه دختری هم بود دقیقاً با همین خصوصیات . پسر یه روز داشت تو خیابون راه میرفت ، دختر رو دید و از نگاه دختر خوشش اومد. گذشت و گذشت ، در عرض یکی دو هفته پسر و دختر دو سه بار دیگه هم همدیگر رو اتفاقی تو خیابون دیدن ، پسر فکر میکرد شاهزاده خوشبختیشو پیدا کرده. تا این که یه روز پسر دیگه طاقت نیاورد ، میدونست دختر هم راضیه(از نگاهش معلوم بود) رفت جلو و سر صحبت رو باز کرد و به دختر شماره داد. دختر هم تماس گرفت و با هم اولین قرار رو گذاشتن. تو همون روز اول خیلی از مسائل رو حل کردن ! و قرار و مدار عروسی و اینکه کیارو دعوت کنن و نکنن رو هم با هم گذاشتن!!! هنوز کوچکترین اطلاعی از زندگی طرف مقابل نداشتن ولی عشق که این حرفا حالیش نیست! عشق خیلی مقدس تر از این حرفاست! با عشق میشه همه مسائل رو حل کرد. اصلاً عقل و منطق و چیکارست؟ مهم عشق و علاقست که وجود داشت! تو همون یک ماه اول به تعداد شنهای کره زمین به همدیگه گفته بودن دوستت دارم! پسر از حال دختر خبر نداشت ولی تا اونجا که به خودش مربوط میشد ، نمیدونست دوست داشتن یعنی چی! ولی وقتی دختر رو میدید یه حال خاصی بهش دست میداد ، خوب حتماً دختر رو دوست داشته دیگه وگرنه اینجوری نمیشد که! دختر هم احتمالاً همین حالت رو داشته. زمان می گذشت ، هر چی بیشتر می گذشت دو طرف بیشتر همدیگه رو میدیدن و عشقشون سوزانتر میشد. بطوری که دیگه بدون هم نمیتونستن نفس بکشن. چه مصیبت عظمایی بود وقتی مجبور میشدن یک هفته همدیگه رو (به هر دلیلی مثل امتحان و یا مسافرت) نبینن ! و زمان می گذشت. ولی هر دوتاشون هنوز بچه بودن! دو تا بچهء حدود بیست ساله!
پسر خیلی موجود متعهدی بود! به همین دلیل نمیتونست تا وقتی با دختر دوسته به فکر دختر دیگه ای هم باشه. از طرفی تو خیابون که راه میرفت میدید که دخترهای دیگه چطوری نیگاهش میکنن. خوب اون هم آدم بود! دلش می خواست! بنابراین احساس محدودیت میکرد. دختر هم شاید همین وضع رو داشته. چون راه به راه خواستگارهاشو به رخ پسر میکشید.
همون روز اول با هم قرار گذاشته بودن که هیچوقت به هم دروغ نگن. پسر از هیچ چیز به اندازه دروغ و بی اعتمادی بدش نمیومد. چون خودش به دختر تا حد امکان(!) دروغ نمیگفت و به دختر هم اعتماد داشت (حداقل در مورد الان دختر) که بهش خیانت نمیکنه! دختر اما گاه و بیگاه حرفایی میزد که پسر میفهمید دختر بهش اعتماد نداره. تیکه های بدی از دختر میشنید! از اون مهمتر اینکه به تدریج میفهمید یه سری از حرفایی که دختر بهش زده بوده دروغه . و ته دل پسر خالی میشد وقتی این مطالب رو می فهمید. شاید دختر هم همین احساس رو داشته. پسر با شناختی که از دختر پیدا کرده بود کم کم یه سری حقایق رو میتونست بهتر بفهمه. میتونست بفهمه که همه چیز عشق نیست، همه مسائل زندگی رو نمیشه با نگاه عاشقانه حل کرد. از طرفی میدید که موقعیتهای خیلی بهتر از دختر هم براش پیدا میشه. شوخی بردار که نبود، صحبت یه عمر زندگی در میون بود. چرا نباید گزینه بهتر رو انتخاب میکرد و یه عمر نتیجش رو میدید و بهتر زندگی میکرد؟ شاید برای دختر هم همین وضع پیش اومده بود، و اگه نیومده بود هم ، بلاخره یه روز میومد. شاید ده سال دیگه به این نتیجه میرسید که چه حماقتی کرده با این بی سر و پا عروسی کرده! اگه با فلان خواستگارش عروسی میکرد الان زندگیه خیلی بهتری داشت. چیزی که متأسفانه الان خیلی زیاد شاهدش هستیم . و زمان میگذشت.
به تدریج رفتار پسر عوض شد. سر هر مطلب کوچیکی دعوا بینشون راه می افتاد . دختر شاید هنوز نتونسته بود گزینه ای بهتر از پسر پیدا کنه و الا تا حالا با پسر نمونده بود. پسر هم شاید هنوز روش نشده بود به دختر بگه من دیگه تورو نمی خوام. می خواست این مطلب رو با رفتارش به دختر بفهمونه . بعد از یه مدت یه اتفاقی افتاد که دو طرف جدایی از همدیگه رو به بودن با هم ترجیح دادن و از هم جدا شدن و هر کدوم رفتن پی زندگی خودشون. با این تفاوت که تجربه تلخ اما خوبی رو کسب کرده بودن. اونا دیگه این اشتباه رو نخواهند کرد(احتمالاً).
مهم نیست اون اتفاق چی بود ، اون اتفاق هر چیزی میتونه باشه. نتیجه اتفاق مهمه. و این هم مهم نیست که پسر و دختر کی بودن ، پسر منم ، پسر توئی ، و پسر همه کسایی هستن که تو این مملکت (شاید هم دنیا) زندگی میکنن . دختر منم ، دختر توئی و دختر همه کسایی هستن که تو این مملکت (شاید هم دنیا) زندگی میکنن . اصلاً مگه پسر و دختر بودنش فرقی هم میکنه؟ مهم اینه که دو تا انسان این اشتباه رو کردن. چه بسا اگه برقراری همچین رابطه ای بین دو تا پسر با هم یا دو تا دختر با هم ،هم امکانپذیر بود ، همین اتفاق می افتاد. رابطه پسر و دختر قصه ما به بهترین وجه ممکن خاتمه یافته بود. اوضاع میتونست خیلی بدتر از اون چیزی که هست بشه و خیلی اتفاقهای دیگه میتونست بیفته ... که خوشبختانه نیوفتاد. اتفاقهایی که بدلیل شرایط حاکم بر جامعه ما ضررش رو بیشتر دختر میبینه . در ضمن دختر ها یه مقدار احساساتی تر هم هستن و از این نظر هم صدمه بیشتری میبینن (البته لزوماً این طور نیست) . به همین دلایل اعتقاد دارم دخترا باید بیشتر از خودشون مواظبت کنن. به خدا همه چیز عشق نیست. تازه اونم عشقی که فقط بر اساس منافعمون باشه. فکر کنیم ، هممون فکر کنیم. جلوی ضرر رو هر وقت بگیریم فایدست. تعصب نداشته باشیم ،که " نه ، عشق من اینطوری نیست . من و اون همدیگه رو از ته دل دوست داریم " و از این حرفها. زیاده روی نکنیم. اشتباهی که قابل جلوگیریه رو ازش جلو گیری کنیم. این حرفا رو برای هوا نمیزنم. برای تو میزنم برای خودم میزنم. برای همه کسایی که ممکنه این اشتباه رو انجام بدن میزنم. به حرفام حتماً فکر کنید. ببخشید که اینقدر طولانی شد. موفق باشید




Thursday, January 16, 2003
 
میگن نویسنده وبلاگ رنگین کمان بازداشت شده

راستی با این آدرس هم میتونین بیاین اینجا:
natamam.tk
یا:
www.natamam.tk



 
همه شما قبل از اینکه به اینجا بیاین وبلاگهای زیادی رو خوندین و بعد از اینجا هم به وبلاگهای زیادی سر میزنین(البته اگه مسئولای ما هم حوس نکنن مثل چین در وبلاگها رو تخته کنن!). خیلی از شما هم وبلاگ دارین. یه سوال دارم: فرض کنید وبلاگ نمینوشتین. اگه تو گشت و گذارتون تو وبلاگها به یکدونه وبلاگ عین وبلاگی که الان دارین باهمین قیافه و مطالب برخورد میکردین چیکار میکردین؟ از مطالبش خوشتون میومد؟ اونو به favorites تون اضافه میکردین؟ یا میگفتین عجب جای چرتیه و با خوندن یکی از مطالب میبستینش؟ (لطفاً جواب دهید)



 
مزایای وبلاگ و وبلاگ نویسی را توضیح دهید!
البته واضح و مبرهن است که وبلاگ مزایای زیادی برای ماها دارد، یکی از این خوبیها اینست که ما به دنیا با دقت و با چشم دیگری مینگریم (اینو قبلاً دوستان هم گفته اند.) احتمالاً تا حالا یکی از چشمهایمان بسته بوده و از این به بعد بازش میکنیم و باهاش به دنیا مینگریم. یکی دیگر از خوبیهای وبلاگ اینست که ما مجبوریم همیشه اینترنت داشته باشیم و چون زیاد هم مصرف میکنیم مجبور میشویم زود به زود بخریم و پولهایمان ته میکشد و گشنه میمانیم! از دیگر مزایای وبلاگ اینست که ما چون همه وقت خود را به خواندن و کشف وبلاگهای دیگران اختصاص میدهیم وقتی برای درس خواندنمان باقی نمیماند و همه امتحانهایمان را میافتیم و مشروط و بدبخت میشویم! خوبی دیگری که وبلاگ دارد اینست که چون احساس آزادی بیان بهمان دست میدهد سیاسی مینویسیم و چون واقعات را مینویسیم(و حقیقت تلخ است!) می آیند و مارا میگیرند و به زندان اوین میبرند و باید کلی آب خنک بخوریم و از زندگی بیفتیم. مطلب دیگری که از وبلاگ می آموزیم html و طراحی صفحات web است و چون یاد می گیریم ذوق مرگ میشویم و میخواهیم هر چه بلدیم را پیاده سازی کنیم و در نتیجه حجم صفحاتمان خدا کیلو بایت میشود و ویزیتور هایمان بیچاره میشوند. از دیگر محاسن وبلاگ نویسی اینست که با دیگر وبلاگ نویسها آشنا میشویم و کلی به اسلام ضربه میزنیم (اصلاً چه معنی داره دختر و پسر مجرد با هم آشنا بشن ؟ متأهلش که دیگه هیچی !) از دیگر محاسن وبلاگ برای ما اینست که همیشه می توانیم با تعریف از کسی توی وبلاگش او را به وبلاگمان بکشانیم تا از اراجیفی که می نویسیم تعریف کند و بگوید به به چه وبلاگ قشنگی داری! پس همیشه میتوانیم اعتماد به نفس خود را از این راه تقویت کنیم. یکی دیگر از خوبیهای وبلاگ اینست که ما هر چه موجود سخیفی(!) هم باشیم میتوانیم در وبلاگمان از خودمان خوب بنویسیم و تا میتوانیم دروغ بگوییم و ملت هم که مارا نمی شناسند نمی فهمند چی به چیه و کلی با تیریپمان حال میکنند. میتوانیم مطالب و موضوعهای شنیع (!) را در وبلاگمان مطرح کنیم و خدای ناکرده بعله دیگه! مزیت بعدی اینکه میتوانیم عقده خود را خالی کنیم و به وبلاگ دیگران برویم و تا دلمان میخواهد به آنها فحش دهیم ! همینطور میتوانیم به وبلاگ بقیه برویم و مثلا به او فحش بدهیم و خود را کس دیگری معرفی کنیم و میانه دو نفر را شکرآب کنیم. آهان خوبی دیگری که وبلاگ دارد اینست که ما مینوانیم اگه html بلد نبودیم واشکال داشتیم source وبلاگ مردم را که ماشالاه همه نکات طراحی صفحات وب در آن وجود دارد ببینیم و کد آنها را بدزدیم و در وبلاگ خود استفاده کنیم و الکی وقت نگذاریم خودمان همه چیز را بخوانیم! میتوانیم با هر کی حال میکنیم لوگویش را بغل وبلاگمان بگذاریم و با هر کی حال نمیکنیم لوگویش را بغل وبلاگمان نگذاریم تا حالش گرفته شود و بفهمد دنیا دست کی است.از مزایای دیگر وبلاگ اینست که میتوانیم با آن مچ گیری کنیم ،یعنی اگر منتظر نامه از کسی بوده ایم و او نفرستاده باشد و بهانه بیاورد اینترنتم تموم شده بود به وبلاگش برویم و ببینیم در همان زمانی که میگوید اینترنتم تموم شده بود یک مطلب پست کرده است و به این ترتیب مچ او را بگیریم. یکی دیگر از محاسن وبلاگ اینست که می توانیم هر وقت دلمان خواست برای خواننده هایمان کلاس بگذاریم و بگوییم از این به بعد وبلاگمان تعطیل است و در وبلاگ خود را تخته کنیم! دست آخر هم اینکه می توانیم جلوی رفقایمان کلی کلاس بگذاریم که ،بعله ما هم وبلاگ نویس هستیم و تحویلشان نگیریم !
این بود انشای من!




Tuesday, January 14, 2003
 
1.اگه یادتون باشه یه روز نوشته بودم از هر وبلاگی که خوشم می یاد بعد از چند روز تعطیل میشه ، پس مواظب خودتون باشید! یادمه تو نظر خواهی اونروز پرنسس(که لوگوش این بغل هست) نوشته بود : از هر وبلاگی که خوشت می یاد تعطیل میشه، برای من که لوگو درست کردی دیگه چی میشم! اونروز کلی خندیدم ولی فکر کنم یک هفته بعدش نشد که وقتی رفتم وبلاگ پرنسس دیدم نوشته : دلم تنگ میشه ولی بدرود! و وبلاگش رو تعطیل کرده بود(دوست دارم اگه مانا این مطلب رو خوند نظرش رو بدونم). اینو به دو دلیل گفتم : یکی اینکه مواظب خودتون باشید! من خطرناکم! یه وقت از وبلاگتون خوشم نیاد! یکی دیگه هم اینکه جدیداً فعالیتم رو توسعه دادم و این قانونم تو روزنامه ها هم کار میکنه. این روزنامه بهار رو تو مطالب قبلیم دو سه بار ازش به نیکی یاد کرده بودم و بعد از مدتها اولین روزنامه ای بود که هر روز میخریدم و کلی با مدلش حال میکردم. اونم تعطیل شد! خدا کنه این قانون بیشتر از این توسعه پیدا نکنه! وگرنه پیش بینی کنید ببینید چه اتفاقاتی میتونه بیفته!

2.دلتنگستان چند وقت بود مطلب اینجوری ننوشته بود. بخونید جالبه. عجب خلاقیتی داره این پسر. (یه جورایی بهش بگین مواظب خودش باشه! و الا همین روزا ...!)

3.این نوشته رو هم بخونید جالبه. در مورد بنیاد الزهراست که 70% از سهام بانک ملت رو خریده. (راست و دروغش با خودشون). اینم یه مطلب دیگه برای اونا که سیاسی مینویسن. (من که تو ترکم!) مطلبی در مورد زندان اوینه.

4. کی؟ من؟ من آب زیر کاهم؟ من اصلاً به قیافم این حرفا می یاد؟!!!




Monday, January 13, 2003
 
یه متن انگلیسی خیلی قشنگ دیدم ، حیفم اومد نخونین. به خوندنش می ارزه. هم تو notepad اش رو گذاشتم ( 4 KByte ) و هم تو word اش رو گذاشتم ( 36 KByte ) . البته word XP یه.

اینهم یه مطلب مفید در مورد ایدز از وبلاگ هندونه ! مخصوصاً نصف آخرش رو حتماً بخونین.




Saturday, January 11, 2003
 
وسط طراحی کامپایلر خوندن ، کتاب ادبیات داداش رو یه نیگاهی کردن یه مزه دیگه ای داره! مخصوصاً اگه توش چیزای جالبی هم بشه پیدا کرد. یه متنی بود از گلستان سعدی . دقت کنید که این متن طرز فکر چند قرن پیش یک شخص تو این سرزمینه که احتمالاً بر اومده از افکار عمومی جامعه هم بوده. تازه اون موقع مثلاً نظام اجتماعی شاهنشاهی دیکتاتوری بوده!
نوشته بود: یه شاهی داشته از یه بیابونی رد میشده و از کنار یک درویش رد میشه. انتظار این بوده که درویش عرض ارادتی خدمت سلطان کنه.ولی اون از جاش تکون نمیخوره. سلطان به یارو بد و بیراه میگه و وزیر ازش میپرسه: "چرا شرط ادب به جای نیاوردی و خدمت نکردی ؟" درویش میگه :"به سلطان بگو توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و بدان که ملوک از بهر پاس رعیتند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
پادشه پاسبان درویش است
گر چه رامِش به فر دولت اوست
گوسپند از برای چوپان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست"
و در آخر هم که پادشاه از درویش خوشش میاد و میگه یک درخواستی از من بکن ، درویش میگه :
"دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کاین دولت و ملک میرود دست به دست"
بی خیال بابا ! شب امتحانی چه چیزایی که به ذهن آدم خطور نمیکنه! من برم به همون scanner و parser ام برشم که بهتره!




Friday, January 10, 2003
 
امسال این تولد من یه جریاناتی داشت که با هیچ کدوم از سالهای پیش قابل مقایسه نیست.امسال خاطرات خیلی بیشتری(خوب یا بد ،شیرینه) نسبت به سالهای پیش از تولدم دارم. یکی از بهترینهاش هم هدیه ای بود که از یکی از دوستای عزیزم گرفتم؛ کتاب زمستان اخوان ثالث.
من وقتی این شعرش رو میخونم یه حالی بهم دست میده که ....
"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبانست
كسی سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را .
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند ،
كه ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی كس يازی ،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان ست.
نفس ،كز گرمگاه سينه ميايد برون ، ابری شود تاريک.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است ، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحای جوانمرد من! ای ترسای پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست! ... ، آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی ،در بگشای!..."




Thursday, January 09, 2003
 

سلام. فقط اومدم اینو بنویسم برم، شاید اعصابم یه مقدار راحتتر بشه:
زندگی مثل یه مسابقه بوکس میمونه، باید در مقابل ضربات اون جا خالی داد. چون اگه کسی بخواد در مقابل ضربه های حریف وایسه نابود میشه.
موافقین؟




Monday, January 06, 2003
 
اگر تنها یک ساعت برای نجات جهان وقت داشته باشم ، پنجاه وپنج دقیقه آنرا صرف تحلیل مسئله میکنم.

آلبرت انیشتین



 
"یونسی وزیر اطلاعات اخیراً در مورد افزایش شمار پایگاههای اطلاعاتی و اینترنتی در ایران هشدار داده و تلویحاً بیان کرده است که هر کس میتواند در خانه خود یک پایگاه خبری ایجاد کند و علیه ارگانها،دولت و اشخاص شایعه پراکنی کند که این مسیری خطرناک است."

اگه وبلاگها رو غیر مجاز اعلام کنند و اینترنت رو محدود کنند طوری که نشه به وبلاگ دسترسی پیدا کرد، ما چیکار کنیم ؟




Saturday, January 04, 2003
 
با سلام و درود و صلوات خدمت محمد و آل محمد! (جدیداً اخبار گوش میکنین؟ اول همه بخشهای خبری تلویزیون این جمله رو میگه! احتمالاً لاریجانی هوس کرده یه صواب حسابی ببره و بره بهشت و در ضمن کار فرهنگی هم برای مردم انجام بده ! یه تیر و دو نشون ! حالا هی بگین تلویزیون فرهنگ سازی نمیکنه ، هی بگین لاریجانی جون بده!)

اکثراً در وبلاگشون رو تا چند وقت بخاطر امتحانها تخته کردن ،ولی من که از رو نمیرم که. تازه گرم شدم! تا آخر امتحانها هم در خدمتتون هستم. فوقش می افتم دیگه ! فدای سر همتون ! (فقط یه مشکل کوچیکی هست که بهش فکر نکرده بودم ، اینکه اکثرتون وقت نمیکنین بیاین بخونین! بازم فدای سرتون،خودم که هستم ! مثل شیر نوشته های خودمو میخونم و نظر میدم!)

این رو از انگوری داشته باشین:
"مجموع انسانها جامعه را ميسازند و مجموع اعمالشان تاريخ را ميسازد ."

فعلاً با اجازتون دیگه بای بای . راستی از همه دوستای عزیزم که تولدم رو تبریک گفتن هم ممنونم. ایشالا عروسیتون جبران میکنم !




Friday, January 03, 2003
 
اندر روایات کهن آورده اند که بیست و اندی سال قبل هنگانی که صبحگاه 14 دی 1359 میوزید (!) (در فردا روزی) طفلی پا به عرصه وجود نهاد که محمدرضا اش نام کردند. روایت است که وقتی سه روزه بود با کمک عصا راه میرفت و روی همه را کم کرده بود(البته این روایت زیاد معتبر نمیباشد!) و در ادامه همین روایت آمده است که در همین هنگام که با عصا راه میرفت به ناگه عصا را به کناری افکند و فرمود : "این بچه بازیا چیه دیگه!" و بدلیل اینکه به خود غره شده بود ، خدایش با مخ به زمین کوبید تا راه رفتن و صحبت کردن را فراموش کند و به تدریج بیاموزد و از قضا این تدبیر مؤثر واقع شد ! اندر کرامات او همین بس که همین الآنش هم به زور راه میرود! ولی قلمی دارد بس شیوا ! و هنگامی که وبلاگ مینویسد حس میکند بهترین نویسنده تاریخ است و کمال لذت را از نوشته هایش میبرد! او هر نوشته اش را بعد از publish شدن حداقا 20 بار میخواند ! و منتظر نظر دیگر خواننده ها میماند. ولی چون معمولاً این افراد حال و حوصله این حرفا رو ندارن انتظارش بی پاسخ میماند و برای اینکه ضایع نشود خودش میرود و در مورد نوشته هایش نظر میدهد. او هر وبلاگی را که میبیند بدون استثنا میفرماید :" عجب وبلاگ قشنگیه!" و بدون تأمل آنرا به لیست favorites اش می افزاید ،چنانکه هم اینک با گشودن این لیست حدود 200 وبلاگ سر بر می آورد. اگر با نوشته های وبلاگهایی که گذارش به آنها میافتد خیلی حال نماید بدون تردید برایشان نظر میگذارد و مرام خویش را به اثبات میرساند! وی معتقد است باید از نگاه دیگران به زندگی آگاه شد و از این نگاهها در صورت معتبر بودن پند آموخت. او هر از چند گاهی چون احساس میکند بسی با نمک است نوشته ای به خیال خودش طنز مینگارد که میداند هرکس بخواند او را از فحشهایش بی نصیب نخواهد گذارد! ولی چون خودش پر و پا قرص ترین خواننده نوشته هایش است و با نوشته هایش حال مینماید باز هم به این کار خود ادامه میدهد. قلم را مجالی برای نوشتن تمام خصوصیاتش نیست ،پس سخن کوتاه مینماید. اگر تا کنون موفق به شناسایی وی نشده اید باید بگویم که این نیمه مرد تاریخ بشریت ، من میباشد! (البته از" نیمه مرد " ، که نام وبلاگ او نیز میباشد،فکر بد به ذهنتان خطور ننماید هان! او از روی بزرگمنشی اش شکسته نفسی نموده و این نام را برای خود بر انگیخته است! و منظورش هم از انتخاب این نام نیمه بودن تجاربش در زندگی گهر بارش آمده است!) در هر حال میلادش خجسته باد !!! میتوانید هدایای خود را برای تولدش را در قسمت نظر خواهی برای او بنهید! با تشکر ، "خودش"




Wednesday, January 01, 2003
 
تو روزنامه ماجرای گالیله رو خوندم خیلی جالب بود و در ضمن حس میکنم شباهت عجیبی هم بین این ماجرا و وضع این روزای کشور ما وجود داره.جریان این بود که یکی از شاگردای گالیله و یکی از طرفداراش داشتن در حین برگزاری دادگاه گالیله تو یه محل دیگه با هم بحث میکردن. نتیجه حرفاشون به اینجا میرسه که گالیله امکان نداره از حرفش برگرده و در نتیجه میکشنش. چون "آنکه حقیقت را نمیداند فقط بیشعور است اما آنکه حقیقت را میداند و آن را دروغ مینامد تبهکار است" . در این هنگام صدای جارچی مییاد که اعلام میکنه :" من گالیه ئو گالیله ئی ، استاد ریاضیات و فیزیک در فلورانس ، از همه تعالیم خود درباره اینکه خورشید مرکز جهان است و از جای نمیجنبد و اینکه زمین مرکز جهان نیست و میجنبد ، توبه میکنم.من از سر صدق و با ایمانی که از شائبه ریا مبراست ، همه این خطاها و عقاید کفر آمیز و نیز هرگونه خطا و عقیده دیگری را که مخالف آئین کلیسای مقدس باشد، طرد و لعن میکنم و به دور می افکنم." بعد از مدتی که گالیله پیش این ها مییاد اینا تحویلش نمیگیرن و بهش بی محلی میکنن و حتی شاگردش میگه "بدبخت کشوری که قهرمان ندارد". گالیله با متانت باهاشون برخورد میکنه و در آخر میگه "بدبخت کشوری که احتیاج به قهرمان دارد." این حرف گالیله رو هم موقع خروج از دادگاه نمیتونم فراموش کنم که گفته بود :"من از حرفم برگشتم وگفتم زمین به دور خورشید نمیگرده ولی زمین که از کار خودش برنگشته(دقیقاً جمله اش رو یادم نیست)



 

با این عکسه حال کردم گفتم شما هم ببینین.


خیلی حرف دارم. اونقدر که نه وقت نوشتنش رو دارم و نه گوش شنوایی که همه اونارو گوش بده. اصلاً مگه همه حرفا رو باید گفت؟ بعضی حرفا هست که همه آدما باید خودشون بهش برسن، حالا بعضی ها بهش میرسن و بعضی دیگه هم هیچوقت نخواهند رسید. چیزهایی مثل هدف زندگی ، راه و روش زندگی ، عشق ، چمیدونم طریقه برخورد با بقیه که زیر مجموعه طریقه زندگیه و خیلی چیزای دیگه که تقریباً همه مسائل زندگیمون رو شامل میشه.
از وقتی که فهمیدم کیم (البته هنوز هم خودمو نشناختم و نمیدونم کیم) و یه مقدار از بچگی در اومدم ، فهمیدم به هر چیز که بر میخورم در مقابلش دو راه بیشتر ندارم. یکی اینکه خودم بهش فکر کنم و به نتیجه برسم و طبق نتیجه گیری خودم برخورد کنم و یکی دیگه هم اینکه از نتیجه تفکرات بقیه آدما در اون مورد استفاده کنم. متأسفانه نتیجه تفکرات دیگران رو معیار مناسبی برای عمل خودم پیدا نکردم ،چون همیشه نظر اونا آمیخته به یه سری چیز دیگه از جمله منافعشون بوده و هست. کمتر میشه کسی رو پیدا کرد که تو نتایجی که از تجاربش ارائه میده ، فقط به فکر منافع مشاوره گیرنده باشه. حتی اگه آدمی هم پیدا بشه من چطوری میتونم صداقت اونو باور کنم و اونو از بقیه تمییز بدم؟ اصلاً مگه مسائل زندگی کلیشه ای یه که بشه مثلاً فلان مشکل زندگی رو از فلانی پرسید؟ مگه مسائل تو برخورد های روز مره به تدریج بوجود نمیان؟ البته در بعضی مسائل میشه از تجارب بقیه هم استفاده کرد ولی در صورتی که اونا به نتایج اشتباهی نرسیده باشن. از کجا فهمم به نتایج اشتباهی رسیدن یا نه؟ پس به این نتیجه رسیدم که راه قابل اعتماد فکر کردن خودم به همه چیزه. ولی این روش هم مشکلات جدی ای داره، یکی اینکه من تمام حقایق رو در همه موارد نمیدونم و کلی از فرضیاتم اشتباهه و طبیعتاً با فرض اشتباه آدم به حکم اشتباه میرسه. یکی دیگه اینکه اصلاً به چه چیزایی باید فکر کنم؟ و خیلی چیزای دیگه. ولی بعضیا رو دیدم که فقط جواب یکی از این سؤالها رو بهش فکر کرده بودن و پیدا کرده بودن و همه چیز رو با اون حل میکردن،که البته سوال سختی هم هست. "برای خودشون مشخص کرده بودن هدفشون از زندگی چیه و باید چیکار کنن." دید روشنی نسبت به زندگی داشتن . به این نتیجه رسیدم که باید اول هدفم رو از زندگی مشخص کنم ، ولی دیدم خیلی کار سختیه. فعلاً تو این مرحله هستم و منتظر وقایعی هستم که بتونه منو راهنمایی کنه که هدف چیه و راه رو نشونم بده. نمیدونم این مرحله در من چقدر طول میکشه ولی میدونم هر چی زودتر بتونم این مرحله رو تموم کنم میتونم از باقیمونده زندگیم لذت بیشتری ببرم.



 
آرشيو ماهانه

 
ناتمام