عشق سوزان!
خیلی وقت بود میخواستم یه مطلب تو این مایه ها بنویسم ،اما راستش نه وقتش رو داشتم و نه فکر میکردم کار درستی باشه.الان هم وقتش رو ندارم هان! ولی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که سودی که از این مطلب نصیب بقیه میشه ممکنه بیشتر از ضرری باشه که متوجه من بشه.(حداقل ضررش اینه که میگین این فضولیها به تو نیومده ، اصلاً به تو چه!) بنابراین تصمیم گرفتم با وجود امتحانها این مطلب رو بنویسم تا شاید یه عده باشن که بخوان فکر کنن و تو بعضی رفتاراشون تجدید نظر کنند و نابود نشن. می خوام یه داستان براتون تعریف کنم:
یکی بود یکی نبود ، یه پسری بود که از قضا خیلی پسر خوبی هم بود (حداقل از نظر خودش) ، و یه دختری هم بود دقیقاً با همین خصوصیات . پسر یه روز داشت تو خیابون راه میرفت ، دختر رو دید و از
نگاه دختر خوشش اومد. گذشت و گذشت ، در عرض یکی دو هفته پسر و دختر دو سه بار دیگه هم همدیگر رو اتفاقی تو خیابون دیدن ، پسر فکر میکرد شاهزاده خوشبختیشو پیدا کرده. تا این که یه روز پسر دیگه طاقت نیاورد ، میدونست دختر هم راضیه(از نگاهش معلوم بود) رفت جلو و سر صحبت رو باز کرد و به دختر شماره داد. دختر هم تماس گرفت و با هم اولین قرار رو گذاشتن. تو همون روز اول خیلی از مسائل رو حل کردن ! و قرار و مدار عروسی و اینکه کیارو دعوت کنن و نکنن رو هم با هم گذاشتن!!! هنوز کوچکترین اطلاعی از زندگی طرف مقابل نداشتن ولی
عشق که این حرفا حالیش نیست! عشق خیلی مقدس تر از این حرفاست! با عشق میشه همه مسائل رو حل کرد. اصلاً عقل و منطق و چیکارست؟ مهم عشق و علاقست که وجود داشت! تو همون یک ماه اول به تعداد شنهای کره زمین به همدیگه گفته بودن دوستت دارم! پسر از حال دختر خبر نداشت ولی تا اونجا که به خودش مربوط میشد ، نمیدونست دوست داشتن یعنی چی! ولی وقتی دختر رو میدید یه حال خاصی بهش دست میداد ، خوب حتماً دختر رو دوست داشته دیگه وگرنه اینجوری نمیشد که! دختر هم احتمالاً همین حالت رو داشته. زمان می گذشت ، هر چی بیشتر می گذشت دو طرف بیشتر همدیگه رو میدیدن و
عشقشون سوزانتر میشد. بطوری که دیگه بدون هم نمیتونستن نفس بکشن. چه مصیبت عظمایی بود وقتی مجبور میشدن یک هفته همدیگه رو (به هر دلیلی مثل امتحان و یا مسافرت) نبینن ! و زمان می گذشت. ولی هر دوتاشون هنوز بچه بودن! دو تا بچهء حدود بیست ساله!
پسر خیلی موجود متعهدی بود! به همین دلیل نمیتونست تا وقتی با دختر دوسته به فکر دختر دیگه ای هم باشه. از طرفی تو خیابون که راه میرفت میدید که دخترهای دیگه چطوری نیگاهش میکنن. خوب اون هم آدم بود! دلش می خواست! بنابراین احساس محدودیت میکرد. دختر هم شاید همین وضع رو داشته. چون راه به راه خواستگارهاشو به رخ پسر میکشید.
همون روز اول با هم قرار گذاشته بودن که هیچوقت به هم دروغ نگن. پسر از هیچ چیز به اندازه دروغ و بی اعتمادی بدش نمیومد. چون خودش به دختر تا حد امکان(!) دروغ نمیگفت و به دختر هم اعتماد داشت (حداقل در مورد الان دختر) که بهش خیانت نمیکنه! دختر اما گاه و بیگاه حرفایی میزد که پسر میفهمید دختر بهش اعتماد نداره. تیکه های بدی از دختر میشنید! از اون مهمتر اینکه به تدریج میفهمید یه سری از حرفایی که دختر بهش زده بوده
دروغه . و ته دل پسر خالی میشد وقتی این مطالب رو می فهمید. شاید دختر هم همین احساس رو داشته. پسر با شناختی که از دختر پیدا کرده بود کم کم یه سری حقایق رو میتونست بهتر بفهمه. میتونست بفهمه که همه چیز عشق نیست، همه مسائل زندگی رو نمیشه با
نگاه عاشقانه حل کرد. از طرفی میدید که موقعیتهای خیلی بهتر از دختر هم براش پیدا میشه. شوخی بردار که نبود، صحبت یه عمر زندگی در میون بود. چرا نباید گزینه بهتر رو انتخاب میکرد و یه عمر نتیجش رو میدید و بهتر زندگی میکرد؟ شاید برای دختر هم همین وضع پیش اومده بود، و اگه نیومده بود هم ، بلاخره یه روز میومد. شاید ده سال دیگه به این نتیجه میرسید که چه حماقتی کرده با این بی سر و پا عروسی کرده! اگه با فلان خواستگارش عروسی میکرد الان زندگیه خیلی بهتری داشت.
چیزی که متأسفانه الان خیلی زیاد شاهدش هستیم . و زمان میگذشت.
به تدریج رفتار پسر عوض شد. سر هر مطلب کوچیکی دعوا بینشون راه می افتاد . دختر شاید هنوز نتونسته بود گزینه ای بهتر از پسر پیدا کنه و الا تا حالا با پسر نمونده بود. پسر هم شاید هنوز روش نشده بود به دختر بگه من دیگه تورو نمی خوام. می خواست این مطلب رو با رفتارش به دختر بفهمونه . بعد از یه مدت یه اتفاقی افتاد که دو طرف جدایی از همدیگه رو به بودن با هم ترجیح دادن و از هم جدا شدن و هر کدوم رفتن پی زندگی خودشون. با این تفاوت که تجربه تلخ اما خوبی رو کسب کرده بودن. اونا دیگه این
اشتباه رو نخواهند کرد(احتمالاً).
مهم نیست اون اتفاق چی بود ، اون اتفاق هر چیزی میتونه باشه. نتیجه اتفاق مهمه. و این هم مهم نیست که پسر و دختر کی بودن ، پسر منم ، پسر توئی ، و پسر همه کسایی هستن که تو این مملکت (شاید هم دنیا) زندگی میکنن . دختر منم ، دختر توئی و دختر همه کسایی هستن که تو این مملکت (شاید هم دنیا) زندگی میکنن . اصلاً مگه پسر و دختر بودنش فرقی هم میکنه؟ مهم اینه که دو تا انسان این اشتباه رو کردن. چه بسا اگه برقراری همچین رابطه ای بین دو تا پسر با هم یا دو تا دختر با هم ،هم امکانپذیر بود ، همین اتفاق می افتاد. رابطه پسر و دختر قصه ما به بهترین وجه ممکن خاتمه یافته بود. اوضاع میتونست خیلی بدتر از اون چیزی که هست بشه و خیلی اتفاقهای دیگه میتونست بیفته ... که خوشبختانه نیوفتاد. اتفاقهایی که بدلیل شرایط حاکم بر جامعه ما ضررش رو بیشتر دختر میبینه . در ضمن دختر ها یه مقدار احساساتی تر هم هستن و از این نظر هم صدمه بیشتری میبینن (البته لزوماً این طور نیست) . به همین دلایل اعتقاد دارم دخترا باید بیشتر از خودشون مواظبت کنن. به خدا همه چیز
عشق نیست. تازه اونم عشقی که فقط بر اساس منافعمون باشه. فکر کنیم ، هممون فکر کنیم. جلوی ضرر رو هر وقت بگیریم فایدست. تعصب نداشته باشیم ،که " نه ، عشق من اینطوری نیست . من و اون همدیگه رو از ته دل دوست داریم " و از این حرفها. زیاده روی نکنیم. اشتباهی که قابل جلوگیریه رو ازش جلو گیری کنیم. این حرفا رو برای هوا نمیزنم. برای تو میزنم برای خودم میزنم. برای همه کسایی که ممکنه این اشتباه رو انجام بدن میزنم. به حرفام حتماً فکر کنید. ببخشید که اینقدر طولانی شد. موفق باشید