ناتمام




Friday, November 29, 2002
 
از سراپرده:
"دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند.
تق و تق.
موسيو در نگشود...!
موسيو گفت ملائک همگي باکره اند.
همگي جايزه اند.
همگي جايزه حاج فلان،
که نمازش سرجا،
رمضانش سرجا،
عمره و حج اش سرجاست!
و ملائک بغلش ميخوابند
در شب اول قبر!
موسيو گفت خدا
خانه هائي ز عفاف
باز کردست در اعماق معاد...."

اصلاً من لب دریا هم برم خشک میشه!وبلاگ سایه از اولین و جالبترین وبلاگهایی بود که میخوندم.اگر چه بعضاًبا نظراتش موافق نیستم ولی خیلی باهاش حال میکنم.حتی یه جورایی با خوندن مطالب اون تشویق به راه اندازی اینجا شدم.احسان رو هم اخیراً باهاش حال میکردم و زیاد میرفتم.حالا دیروز جفتشون گفته بودن تا مدتی نمینویسن!خلاصه اگر به ادامه زندگی وبلاگتون علاقه مندید سعی کنید من ازتون خوشم نیاد،چون تعطیل میشید!
اینو هم از دلتنگستان که اخیراًقهرمان هم شده!داشته باشین:
« مشکل اين دنيا اين است که احمق هميشه مطمئن است و باهوش پر از شک.»




Wednesday, November 27, 2002
 
1.نه ،خودتون نگاه کنین،از 4-5 روز پیش که نظر خواهی رو راه انداختم بجز تست خودم هیچکس یک نظر هم نداده!گفتم شاید کسی نیومده،تو این nedstat اون بغل دیدم چرا 5-6 نفر اومدن!بابا اگه مطالب خوبه، بنویسین خوبه ،اگه بده فحش بدین ولی یه چیزی بنویسین که من هم دلم خوش بشه نظرخواهی دارم!
2.دیشب هر چی نشستیم این تلویزیون لامصب بازی رئال – میلان رو نشون بده ،نداد که نداد!




Tuesday, November 26, 2002
 
"بارون مییاد چَر چَر
پشت خونهء هاجر
هاجر عروسی کرده
دُمبِ خروسی کرده...."!!!
هوا هم خوب شده!




Monday, November 25, 2002
 
یه مطلب دیگه مربوط به ماه رمضون از گل کاغذی:
برداشت اوّل: 

مکان:حواليِ اتاق آقاي دکتر م.ا 
زمان:10 صبح 
-[من , در حال آب خوردن از آب سرد کن طبقه سوّم]...قُلُپ...قُلُپ...قُلُپ 
*[آقاي دکتر م.ا , در حال خارج شدن از اتاق]...قبول باشه دخترم! 
... 
برداشت دوّم: 

مکان:همانجا 
زمان:1 بعد از ظهر 
-[من , در حال عبور از روبروي دفتردکتر م.ا] 
*[آقاي دکتر م.ا ,دو لپّي در حال گاز زدن ساندويچ ] 
-قبول باشه استاد!





Sunday, November 24, 2002
 
تو روزنامه همشهری صفحه آخرش یه بخشی هست به اسم داستانک،معمولاً باحاله اگه دستتون اومد بخونین. دیروز نوشته بود :"همیشه آماده باشید که به پیش فرضهایتان شک کنید، حماقت حتی ممکن است در کمین دانشمندها هم باشد.در لندن پایتخت بریتانیا انجمنی هست که اعضای آن به گرد بودن کره زمین اعتقادی ندارند،آنها عصرهای یکشنبه دور هم جمع میشوند و به عقل بقیه آدمهای دنیا [که فکر میکنند زمین گرد است] میخندند!"
فکرشو بکن ببین اینا دیگه چقدر باحالن!هر هفته دور هم جمع میشن و به عقل بقیه آدما میخندن!انگار اونا درصد بیکاریشون از ما هم بیشتره!



 
«منو آواره و شيدا كردى ، حاليته ؟
منو ديوونه و رسوا كردى ، حاليته ؟ 
آخه مام واسه خودمون معقول آدمى بوديم 
دستكم هر چى كه بود آدم بى غمى بوديم 
سر و سامون داشتيم 
كس و كارى داشتيم 
يه كاره تو راه ما سبز شدى 
ما رو عاشق كردى 
ما رو داغون كردى 
آخه من قربون اون چشات برم 
اگه هر نيگا بخواد اينجورى آتيش بزنه 
تا حالا تموم دنيا باهاسى سوخته باشه ....»
نقل از شهر قصه





Saturday, November 23, 2002
 
« از شيطان پوزش می طلبيم : نبايد فراموش کنيم که ما فقط يک طرف داستان را شنيده ايم ؛ تمام کتابها را خدا نوشته است! »
ساموئل باتلر
نقل از دلتنگستان




Friday, November 22, 2002
 
آقا منم دیگه معروف شدم!از این به بعد روزی هزاران ویزیتور خواهم داشت! آخه تا حالا بجز خودم که روزی 10-15 بار میومدم دیگه کسی اینجا سر نمیزد!(به آمار nedstate این سمت راست دقت کنید تا بفهمید!)ولی از دیروز که آدرسم رو چند جا ثبت کردم دیگه قراره دنیا شیرین بشه!آخه مگه من چی از هودر یا احسان یا بقیه کم دارم؟ پس اگه پیام بازرگانی ای چیزی دارین کم کم بفرستین براتون بذارم این بغل!البته قبلش طی کنم :برای هر عکس 31*88 هر ماه حداقل 50 میلیون میگیرم هان،گفته باشم!




Thursday, November 21, 2002
 
این دو روز هر کاری کردم که نوشته هام رو بفرستم این لعنتی نفرستاد که نفرستاد! یعنی تو صفحه خودش فرستاد ولی صفحه اصلی به روز نمیشد.خوشبختانه انگار درست شده.



 
اینوشنیده بودین؟
آدما شوخی شوخی سنگ میندازن قورباغه ها جدی جدی میمیرن



 
in chera kar nemikone?




Wednesday, November 20, 2002
 
آقا این منو کشته



 
مهندس
عجب مصیبتییه هان این مهندس بودن! من از وقتی راهنمایی بودم (یا شایدم قبلش)چون به کارای برقی علاقه داشتم یه سری کارایه ساده رو انجام میدادم . چمیدونم مثل وصل کردن سرپیچ و از این حرفا! درسم هم اونوقتا خوب بود و همین مسایل به اضافه تنبلی داییهام و حس فرار از کار فوق العادشون باعث شد که از اون موقع بهم بگن مهندس! تا کاری چیزی داشتن میگفتن : مهندس بپر فلان چیزو درست کن! منم که پسر حرف گوش کن گلی بودم سریع می پریدم . خوشبختانه کارها اکثراً ساده بود و قابل انجام. بعدها که زد و من تو این دانشگاه زپرتی قبول شدم حقانیتشون ثابت شد ! دیگه سعی کردن کارای مهم تری هم به من محول کنن تا مهندس عزیزشون خدای نکرده هرز نره!کارهایی مثل درست کردن کنترل تلویزیون که سولفاته شده بود و یا حتی فیلم برداری از عرو سیشون رو هم به این مهندس فداکار واگذار میکردن! اینا رو گفتم برای اینکه شما بگید من باید الان چیکار کنم: مامان عزیزم الان رادیوی محبوبش رو که حداقل یه قرن قدمت داره اورده گذاشته اینجا میگه " موجش خودبه خود عوض میشه درستش کن!" حالا من هر چی قسم و آیه میارم که من نمیتونم , من فقط وقتی بلدم درستش کنم که سیمش قطع شده باشه ، تو گوشش نمیره که نمیره . میگم مامان جان خوب برو اون یکی ضبط رو روشن کن تازه بهتر هم میگیره ، میگه نه من میخوام تو آشپز خونه گوش بدم . میگه : نیگاه کن ، کاری که نداره ، موجش هرز شده باز کن درستش کن!(من آخر نفهمیدم کدوممون مهندسیم!) خلاصه الان این شیء پر قدمت تاریخی اینجا ، رو میز کامپیوتر من مونده منم نمیدونم چه خاکی باید به سر مبارکم بریزم!




Tuesday, November 19, 2002



Monday, November 18, 2002
 
در کار گلاب وگل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد




Sunday, November 17, 2002
 
به کجا چنین شتابان
راستی راستی ما می خوایم به کجا برسیم با ادامه این وضعیت؟ به این آمار دقت کنین: 95% مردم ایران دروغ می گن! 75% مردم ایران دچار بیماری روانی و افسردگی هستن. تا سال 1400 شمسی 14 میلیون(14000000 )نفر معتاد خواهیم داشت.(تازه این آمار رسمیه و واقعیشو خدا میدونه) مگه وقتی به تاریخ نگاه می کنیم دلیل انحطاط کشور در بعضی دوران رو علاوه بر ضعف شاهها, بی عرضگی مردم نمیدونیم و به حماقتشون نمی خندیم که اجازه دادن اینقدر بهشون ظلم بشه و اون احمقها بهشون حکومت کنن؟ و تو دلمون بهشون فحش نمیدیم واونا رو مقصر یه مقداری از مشکلات خودمون نمی دونیم ؟ کاری نکنیم که بعدها راجع بهمون این طوری قضاوت بشه. ممکنه یه مقداری از بد بختیامون تقصیر حکومتمون باشه که حتماً هم هست ولی مگه ما تشکیل دهنده جامعه ای نیستیم که 95% مردمش دروغگو هستن؟ وقتش نرسیده که از خودمون شروع کنیم تا شرمنده تاریخ نشیم؟



 
یه متن جالب از سایه: " معنی زندگيت فقط مال خودته.هيچوقت کسی روپيدا نمی کنی که مثل هم فکر کنين ومثل هم به زندگی نگاه کنين.چون هم خودتون با هم فرق دارين هم زندگيهاتون.پس تو زندگيت دنبال کسی باش که از نحوه درک کردن معنی زندگيت توسط خودت لذت ببره و بهت لبخند بزنه وبگه چقدر قشنگ به زندگی نگاه می کنی.اونوقت هميشه از بودن با هم ديگه لذت می برين"



 
اندر احوالات یک میدان
روز اول که دانشگاهمون رو منتقل کردن میدون امام حسین بچه ها راضی نبودن.اگر چه ساختمون همون موقع دانشگاه هم افتضاح بود و جاش هم تقاطع خ حافظ و جمهوری بود یعنی مرکز آلودگی هوا و صدا و غیره! ولی نمیدونم به چه دلیلی بچه ها(از جمله خودم) به این انتقال راضی نبودیم و حتی بچه های ما که اگه هر اتفاقی هم بیفته به این کارا کاری ندارن و زندگیشونو میکنن هم فکر کنم برای اولین و اخرین بار در طول تاریخ قرار بود تحصن کنن!(که البته نمیدونم آخرش کردن یا نه!) آنچه مسلم است طبق سنت این مرز و بوم با درخواستمون مخالفت شد.البته الان از جامون خیلی هم راضی ایم چون حداقل ساختمونش درست و حسابیه. اما اینا مقدمه ای بود برای شرح احوالات این گوشه از دنیا برای عزیزانی که کمتر افتخار زیارتش رو داشتن. روز اول با ورود به این سرزمین دهنم وا مونده بود.اینگار اینجا یه شهر دیگس.علاوه بر قیافه ساختمونا قیافه ادما هم عجیب غریب بود و دل ادم حتی از تصور این هم که چند سال باید اینجا بریم و بیایم می گرفت.(اگر چه الان خیلی هم باهاش حال می کنم ).خیابونای غریبه و سیم کشی شده ,اتوبوسهای برقی, گودی وسط میدون,بازار میوه و... همه و همه آدمو در بدو ورود مجذوب خودش می کرد. واما جالب ترین بخش این گوشه دنیا به نظر من جوبهاشه! تقریباً روزی نیست که بشه با خیال راحت و بی درد سر از این ور میدون رفت اونور! لازمه این امر اینه که یا شناگر خوبی باشین یا پرنده خوبی! میگین چرا؟ خیلی سادست چون همیشه جوبها گر فته و آب, وسط خیابون در حالی که محتوی اشیا، معلوم الحال و بعضاٌ مجهول الحالیه در حال گذره.خدا نکنه بخواین از کنار خیابون رد شین چون هر آن امکانش هست که یه آقا یا خانوم مهربون با کمال مهربانی با ماشین با سرعت مجاز از جلوتون رد شه , اونوقته که از دانشگاه رفتن پشیمون میشین چون علا وه بر آراسته شدن ظاهر, بوی مطبوعی هم ازاتون ساتع خواهد شد و پاک آبروتون میره. خلا صه حواستون باشه اگه گذرتون به اینورا افتاد حتماً لباس اضافی هم با خودتون بیارین به امید رسیدگی.




Tuesday, November 12, 2002
 
مقدمه
فکر کنم مراحل راه اندازی یک وبلاگ فارسی -شامل یادگیری انتخاب اسم طراحی و...-نفس گیرترین بخش کار باشه.به هر بدبختی بود این مراحل تموم شد و الان در خدمتتون هستم.امیدوارم منو از راهنمایی های مفیدتون محروم نکنین.یه تشکر ویژه هم باید بکنم از حسین آقا که با خوندن راهنمایی ایشون تونستم اینجا رو راه بندازم.




Wednesday, November 06, 2002


 
آرشيو ماهانه

 
ناتمام